تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1089

مساهمون:

ص١٠٨٩
سر از پا نمىشناسد و دست به خون كسان مىآلايد ، اين مرد خشمناك جز آن مرد بردبار با هنگ و سنگ است ، چرا ؟ براى آن كه آثار و خواص وجوديش مبدل شده است و معيار بشر در تشخيص اختلاف و تعدد اشيا ، اختلاف و تعدد آثارى است كه از آنها بظهور مىرسد ، بعقيده‌ى صوفيه ، هر فعليتى كه عارض قلب يا نفس مىشود ، صورتى است كه بر هيولاى صورت پذير آن ، عارض مىگردد ، صورت ، مايه‌ى تشخص و ما به الامتياز ماهيات است بنا بر اين با تبدل صورت ، حقيقت باطن آدمى تغيير مىكند و انسان ، آن صورت نفسانى است نه هيكل جسمانى . گفتيم عامل غضب شخصى ، براى آن كه محركات هر انسانى با ديگرى تفاوت دارد ، يكى از زيان اندك در غضب مىآيد و ديگرى از هتك شرف ، سائر عوامل محرك را بر غضب قياس كنيد ، فى المثل انسانى را جمال حسى و ديگرى را كمال معرفت جذب مىكند ، يكى از زشتى صورت مىگريزد و ديگرى از جهل و فرومايگى مىرمد پس هر انسانى مركب از عوامل نيكى و بدى است ولى ظهور آنها بستگى دارد بمحركى مناسب ، از اين رو مىتوان گفت كه هر فردى در حد خود جهانى است كه همه چيز دارد و يك چيز و يك شخص نيست .
جهان انسان شود انسان جهانى * ازين پاكيزه تر نبود بيانى
مولانا از تباين دو حالت صلح و جنگ و يا گرايش فرد ، بسازش و پيكار بر اختلاف احوال و فعليات درون استدلال مىكند ، اين دو حالت ، دمادم يكديگر بر دل و جان آدمى عارض مىشوند ، آنها را به موج دريا تشبيه مىكند زيرا موج آبى است كه بسبب جريان هوا يا محركى ديگر در آب نقش مىبندد جنگ و صلح نيز مانند موج درياست كه اسباب مهر و قهر آنها را بر مىخيزاند و هم بر سيرت و سان امواج از قلب و نفس بر مىخيزد و خردى و كلانى آن بستگى بشدت و ضعف اسباب قهر و مهر دارد و موج وارد دير نمىپايد بدان جهت كه قلب پيوسته در حال دگرگونى و انقلاب است ، حالات درونى ، نفس را در صور