و آداب و عادات و سنن و اشتراك و تضاد منافع و ديگر امور معنوى است چنان كه اختلاف و تضاد آنها سبب جدايى و دورى است ، مردمى و قومى را مىبينيم كه در رنگ و پوست يكساناند و از يك تخم و تباراند ولى بر سر اختلاف مذهب دست به خون هم آغشته دارند و يا آن كه با وحدت نژاد و دين ، بسبب تفاوت آداب و سنن ، با يكديگر نمىآميزند و الفت نمىگيرند ، اين امور معنوى كه سازندهى شخصيت فرد يا جامعهاى محسوب مىشود بمنزلهى سد و حائلى نامحسوس است كه افراد و اقوام را از يكديگر جدا مىسازد چنان كه با وجود مشابهت صورت ، الفت و آميزش ميان آنها ممكن نمىگردد زيرا از درون و در نهان مانعى سخت نيرومند بر كار است كه آنها را از يكديگر بدور مىدارد ، نيك مردان و بد كاران نيز چنيناند ، هر دو دسته در هيات و به شكل برابراند ولى با هم نمىآميزند زيرا صفات و مبادى شخصيت و اشكال نفسانى ايشان مباين و مخالف يكديگر است ، اين معنى را مولانا در ضمن تاويل آيهى قرآن بمثالى از خاك و زر كه در معدن با هم آميختهاند و مرواريد و خر مهره كه رشتهاى آنها را پهلوى هم قرار مىدهد و در قيمت تفاوت دارند ، بيان فرموده است .
بعضى از شارحان مثنوى اين مطلب را بمظاهر قهر و لطف و يا اسماء قهريه و لطفيه و تجلى حق در آنها ، متوجه شمردهاند ، اين نيز ممكن ولى بغايت دور است و ابيات واپسين آن را تاييد نمىكند .
بحر را نيميش شيرين چون شكر * طعم شيرين رنگ روشن چون قمر
نيم ديگر تلخ همچون زهر مار * طعم تلخ و رنگ مظلم فيروار
هر دو بر هم مىزنند از تحت و اوج * بر مثال آب دريا موج موج
صورت بر هم زدن از جسم تنگ * اختلاط جانها در صلح و جنگ
موجهاى صلح بر هم مىزند * كينهها از سينهها بر مىكند
موجهاى جنگ بر شكل دگر * مهرها را مىكند زير و زبر