مجيد ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 82 .
باز اندر چشم و دل او گريه يافت * رحمتى بىعلتى در وى بتافت
قطره مىباريد و حيران گشته بود * قطرهى بىعلت از درياى جود
عقل او مىگفت كين گريه ز چيست * بر چنان افسوسيان شايد گريست
بر چه مىگريى بگو بر فعلشان * بر سپاه كينه توز بدنشان
بر دل تاريك پر زنگارشان * بر زبان زهر همچون مارشان
بر دم و دندان سگسارانه شان * بر دهان و چشم كژدم خانه شان
بر ستيز و تسخر و افسوسشان * شكر كن چون كرد حق محبوسشان
دستشان كژ پايشان كژ چشم كژ * مهرشان كژ صلحشان كژ خشم كژ
از پى تقليد و معقولات نقل * پا نهاده بر جمال پير عقل
پير خر نى جمله گشته پير خر * از رياى چشم و گوش همدگر
از بهشت آورد يزدان بردگان * تا نمايدشان سقر پروردگان
افسوسيان : جمع افسوسى ، مسخره ، در خور دريغ و حسرت ، مجازا ، ظالم و بىدادگر . افسوس : تمسخر ، دريغ و حسرت :
آخر افسوستان نيايد از آنك * ملك در دست مشتى افسوسى است
ديوان انورى ، ص 566 سگسارانه : مانند سگساران ، قومى افسانهاى كه سرشان شبيه سر سگ بوده است ، ذكر اين قوم در داستانهاى كهن مانند اسكندر نامه ديده مىشود ، زكريا بن محمد بن محمود قزوينى هم از آنها ياد مىكند ، و مىگويد كه در جزيرهاى از جزائر جنوب ، بنام « جزيرهى سكسار » منزل دارند و آدميان را مىخورند .
آثار البلاد ، طبع بيروت ، ص 31 .
بگفتهى اسدى طوسى ، گرشاسب پهلوان ايرانى و نياى رستم در « جزيرهى