چنان كه گفتهايم در تعبيرات مولانا بمعنى خود بينى و خلاف وارستگى است ، ظاهرا مقصود آنست كه جنگ و خلاف از تعين و تشخص ناشى مىشود زيرا مراتب تعين ما به الامتياز هر متعينى از متعين ديگر است و اتحاد و يگانگى با وجود تعين متصور نيست ، شخصيت افراد انسان و غير انسان نيز مايهى جدايى آنها از يكديگر است بنا بر اين بقاء تعين را به عمارت تعبير مىكند ، زوال شخصيت و تعين در اين صورت معنى ويرانى مىدهد اما نسبت بعالم خدايى ، واضح است كه حق تعالى از ستيزه و جدال برتر است و اين صفت كه از ضيق و تنگى وجود و ميدان فكر بر مىخيزد با سعه و اطلاق ذات مناسبت ندارد چنان كه سالك فانى هم از قيد و هر گونه بندى خواه حسى و يا معنوى آزاد است و هرگز گرد لجاج و ستيزه نمىگردد ، آن گاه مىگويد كه نيست ( وجود مطلق ، يا مرد فانى ) از قيد و تعين ننگ دارد بدان معنى كه تعين مايهى محدوديت است و با اطلاق نمىسازد و يا آن كه وارستگى و حريت با خود بينى و كبر موافق نمىآيد پس همواره اطلاق مراتب تعين را در هم مىريزد و به صورتى ديگر تجلى مىكند و اين نمودارى است از امتناع مطلق نسبت بقبول تعين خاص ، درويش فانى هم از خود بينان مىگريزد به لحاظ آن كه خود بينى و خويشتن پرستى از مظاهر نقص و موانع كمال است پس نتيجه اين مىشود كه شكستن طلسم صورت بسبب امتناع معنى است از توقف و درنگ در مظهر مخصوص و نه بر عكس آن ، و نفرت خود بينان ، انعكاس حالت درونى درويش فانى است كه از خود بينى گريز دارد و نه بر خلاف آن ، برين تقرير معنى بيت اخير چنين مىشود كه هر چند وجود اطلاقى در صور متعينات ظاهر مىشود و آن بمنزلهى قبول تعين است ليكن در هم ريختن آنها و تحول صور حاكى است از عدم محدوديت وجود مطلق و علو مرتبهى آن از قبول تعين و نيز درويش فانى اگر چه به ظاهر با بنديان تقليد و اسيران آرزوى نفسانى مماشات و مدارا مىكند ولى در باطن آنها را از خويش
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1058
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص١٠٥٨