تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1057

مساهمون:

ص١٠٥٧
در فلان جا نهاده‌اند و او براى دست يافتن بر آن بايد تيرى در كمان نهد و رها كند و هر جا تير مىافتد آن جا را بشكافد ، او تير به قوت تمام رها مىكرد و زمين را مىشكافت و بگنج نمىرسيد ، پادشاه خبر شد و تير اندازان چابك دست بر گماشت تا تيرها به قوت هر چه تمام تر از كمان گشادند و با تبر و تيشه زمين را شكافتند و از گنج اثرى نديدند ، سرانجام همه نوميد شدند ، مرد بدرگاه خدا زارى آغاز كرد ، ديگر بار در خواب ديد كه ما گفتيم تيرى در كمان نه و رها كن ، نگفتيم كه كمان را چندان كه مىتوانى بكش و تير را هر چه دور تر پرتاب كن ، وى بيدار شد و چنين كرد ، گنج زر را زير پاى خود يافت . مثنوى ، ج 6 ، ب ( 1834 ببعد ) . بيت ( 2475 ) حاصل اين قصه است .
در عمارت هستى و جنگى بود * نيست را از هستها ننگى بود
نى كه هست از نيستى فرياد كرد * بلكه نيست آن هست را واداد كرد
تو مگو كه من گريزانم ز نيست * بلكه او از تو گريزان است بيست
ظاهرا مىخواندت او سوى خود * وز درون مىراندت با چوب رد
واداد : عمل پس دادن ، پس زدن ، رد . بيست : مخفف بايست ، امر از ايستادن . بعضى از شارحان مثنوى آن را بمعنى عدد دوم مرتبه‌ى عشرات گرفته‌اند . چوب رد : چوبى كه بوسيله‌ى آن مرغان و ستوران را عقب مىزنند و نيز چوب دو شاخى كه فراشان حكام ، مردم را در سر راه آنها پس و پيش مىكردند ، دور باش . نيست ، بمعنى معدوم ، گاهى اطلاق مىشود بر وجود حق و غيب ذات به اعتبار اطلاق صرف و عدم تعين و بدون ملاحظه‌ى اتصاف بهر گونه صفتى و گاهى تعبير مىشود از سالك وارسته‌ى كه بمرحله‌ى فناء فى اللَّه رسيده است و هستى