موافقت ندارد ، حقيقت انسانى بىرنگ است و قدر مشترك ميان افراد بشر معنى و اصل انسانيت است پس همان بهتر كه بدان حقيقت باز گرديم و ستيزه و پرخاش را بيك سو نهيم .
مايه و ركن اصلى اين توجيه استدلال حكماى اسلامى است كه در اثبات نبوت عامه ، ميل انسان را به مدنيت جزو دليل قرار مىدهند به لحاظ آن كه تمدن ، بدون نظام شريعت و قانون گزارى منتظم نمىگردد و اصولا متصور نتواند شد .
از دگر سو ، مىتوان گفت كه ذات حق و عالم خدايى هيچ رنگى نمىپذيرد ، صفت سبحان و قدوس و سبوح مقتضى آنست كه او را جل شانه از هر چه صفت حدوث دارد منزه شماريم ، همچنين خداى فرمان ده است و فرمان بر و فرمان پذير نيست پس او را پيرو هيچ آيينى و كيشى فرض نتوان كرد ، خدا خداست و نه ترسا و نه يهودى و نه بودايى است ، سالك چون از عالم خلق برتر رود و از رنگ حدوث برهد و در حق فانى شود ، صفات او بصفات حق بدل مىگردد و در آن هنگام از دوگانگى و خلاف جدا مىافتد و به چشم خدايى در خلق مىنگرد ، همه كيشها و آيينها را برنگ وحدت مىبيند و همچنان كه حق از عداوت شخصى منزه است او نيز از اين گونه دشمنايگى كه مبدا ستيزهگرى است مبرا مىشود ، حاصل آن كه اختلافها و دشمنيها در عالم خلق است و در جهان ايزدى ، عداوت و خلاف انگيزى وجود ندارد و آن سالك كه در جهان يگانگى گام نهاده است همهى مذاهب را بيك چشم مىنگرد و با هيچ يك دشمنى نمىورزد يا از آن جهت كه اوصاف خلق را از جان خود زدوده و يا بسبب آن كه اصول اديان را از سوى خدا يافته است ، مولانا نظر بدين معنى مىفرمود :
من با هفتاد و دو ملت يكىام .
اين توجيه بهتر از نخستين و با مذاق مولانا مناسب تر مىنمايد ، مويد آن ، شواهد ذيل است :
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1049
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص١٠٤٩