تو مرا در دردها بودى دوا * من نمىخواهم كه باشى بىنوا
جان تو كز بهر خويشم نيست اين * از براى تستم اين ناله و حنين
خويش من و الله كه بهر خويش تو * هر نفس خواهد كه ميرد پيش تو
كاش جانت كش روان من فدى * از ضمير جان من واقف بدى
چون تو با من اين چنين بودى به ظن * هم ز جان بيزار گشتم هم ز تن
خاك را بر سيم و زر كرديم چون * تو چنينى با من اى جان را سكون
تو كه در جان و دلم جا مىكنى * زين قدر از من تبرا مىكنى
تو تبرا كن كه هستت دستگاه * اى تبراى ترا جان عذر خواه
خويش : وجود شخصى ، شخصيت ، ذات ، خودى :
شيرى كه خويش ما را جز شير خويش ندهد * شيرى كه خويش ما را از خويش مىرهاند
ديوان ، ب 8864
چو خويش را بنمود او ز خويش خود ببريدم * بكوه طور چه آريم كاه دود آلود
همان مأخذ ، ب 9626
ستايش مىكند شاعر ملك را و اگر او را * ز خويش خود خبر بودى ملك شاعر ستايش
همان مأخذ ، ب 26735
آن رسته ز خويش خود ديده پس و پيش خود * ايمن بود و فارغ از روز پسين يا نى
همان مأخذ ، ب 27642 تستم : فعلى است مركب از ( تو ) ضمير دوم شخص مفرد با تخفيف و ( است ) با تخفيف و ( م ) ضمير مفعولى .