حضرت اوست . » مناقب افلاكى ، طبع انقره ، ص 769 .
مضمون بيت ( 2281 ، 2282 ) در مثنوى ( ج 4 ، ب 1319 ، 1320 ) تكرار شده است .
هر چه را خوب و خوش و زيبا كنند * از براى ديدهى بينا كنند
كى بود آواز چنگ و زير و بم * از براى گوش بىحس اصم
مشك را بىهوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد او پى اخشم نكرد
حق زمين و آسمان بر ساخته ست * در ميان بس نار و نور افراخته ست
اين زمين را از براى خاكيان * آسمان را مسكن افلاكيان
مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مكان پيدا بود
اى ستيره هيچ تو برخاستى * خويشتن را بهر كور آراستى
گر جهان را پر در مكنون كنم * روزى تو چون نباشد چون كنم
ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمىگويى به ترك من بگو
مر مرا چه جاى جنگ نيك و بد * كاين دلم از صلحها هم مىرمد
گر خمش كردى و گر نه آن كنم * كه همين دم ترك خان و مان كنم
اصم : كر ، كسى كه نمىشنود .
خوش دم : خوش بوى .
اخشم : آن كه بوى نتواند شنيد ، كسى كه حس شامه ندارد ، آن بينى كه بسبب بيمارى بوى بد مىدهد .
خاكيان : اهل زمين .
افلاكيان : ساكنان آسمان .
ستيره : پوشيد روى ، مستوره ، عفيفه ، زن به لحاظ آن كه زنان روى خود را مىپوشيدند .