تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1007

مساهمون:

ص١٠٠٧
تا بر آن جايى ببينى خار زار * پر ز كژدمهاى خشم و پر ز مار چون فرود آيى ببينى رايگان * يك جهان پر گل رخان و دايگان
مثنوى ، ج 4 ، ب 3540 ببعد سر گشته : مبتلا به دوار يعنى گردش سر ، حالتى كه در سر پيدا مىشود و بيمار پندارد كه اشيا به دور او مىگردد و تن و سرش مىچرخد و نمىتواند كه روى پاى خود بايستد و بر زمين مىافتد . اين حالت را ، دوران و دوخه نيز مىگويند . محيط المحيط . مقصود مولانا ازين دو مثال آنست كه آدمى تا از خود بيرون نيايد و دل را از همه اغراض پاك و صافى نكند ، داورى او درباره‌ى اشخاص و اشيا وارونه است و درست نيست زيرا احكام و داوريهاى وى معلول غرض و آميخته به خيالات نفسانى است و او در حال غرض خود را در چيزها و كسان مىبيند و هر چه مىگويد نماينده‌ى علتهاى درونى اوست ، اين ، مطلبى است كه پيشتر گفت و باز هم خواهد گفت . جع : شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب ( 322 - 327 ، 333 ، 334 ) ج 2 ، ذيل : ب ( 1324 - 1319 ) . نظير مضمون بيت اخير از سنايى غزنوى :
مثلت همچو مرد در كشتى است * ز آن ترا فعل سال و مه زشتى است آن كه در كشتى است و در دريا * نظرش كژ بود چو نابينا ظن چنان آيدش بخيره چنان * ساكن اويست و ساحلست روان مىنداند كه اوست در رفتن * ساحل آسوده است از آشفتن مرد دنيا پرست ازين سانست * همچو كودك ، ضعيف و نادانست
حديقة ، ص 291

[ در بيان آن كه جنبيدن هر كسى از آن جا كه وى است هر كس را از چنبره وجود خود بيند ]

ديد احمد را ابو جهل و بگفت * زشت نقشى كز بنى هاشم شگفت
گفت احمد مر و را كه راستى * راست گفتى گر چه كار افزاستى