فقر چنان كه صوفيان مىگويند ، متضمن استغناى از خلق است پس نتيجهى آن عزت است نه خوارى و ذلت ، زيرا اصل خواريها و ذلتها حاجت و نياز است و درويشان گرد نياز و حاجت مادى را از دامن دل ستردهاند و آستين بىنيازى بر جهان و جهانيان افشاندهاند و در چنين حالتى خوارى متصور نمىشود و دارندهى آن ، عزيز دو جهان است .
وجود مال و دارايى با عدم تعلق و آويزش دل ، سالك را زيانمند نتواند كرد ، مال و ثروت از انسان جداست و به دو پيوندى ندارد ، آن چه انسان را بمال مىپيونداند آويزش دل است بنا بر اين هر گاه دل در مال نياويزد تملك آن مضر نيست ، اين علقه كه از ثروت داشتن پديد مىآيد بمنزلهى دندان مار است كه كيسهى زهر در بن آن قرار مىگيرد ، گسيختن تعلق كه منشا آن فريبندگى مال است ، شباهت دارد به كندن دندان مار .
بر سر امرودبن بينى چنان * ز آن فرود آ تا نماند آن گمان
چون كه بر گردى و سر گشته شوى * خانه را گردنده بينى و آن توى
امرودبن : درخت امرود . امرود : جنس گلابى است كه از نطنزى و شاه ميوه و تبريزى مايل به ترشى و گلابى پيش رس معروف به حاجى و زمستانى مشهور به چينى كه در حدود طبس بدين نام خوانده مىشود ، مردم بشرويه ، امرود را بر گلابى غير پيوندى اطلاق مىكنند ، اين بيت اشاره است بحكايت زنى پليد كار كه شوهر را فريب داد و گفت آن خيالات از سر امرودبن مىنمايد .
اين حكايت را در مثنوى ( ج 4 ، ب 3544 ببعد ) ملاحظه فرماييد . امرودبن ، درين تمثيل ، خود بينى و خود خواهى است ، مولانا مىفرمايد :
از سر امرودبن بنمايد آن * منعكس صورت به زير آ اى جوان
آن درخت هستى است امرودبن * تا بر آن جايى نمايد نو كهن