كسى بىخواهش چيزى بدهد مىستانند ، آنها كه ندارند ولى بهنگام حاجت از ياران خود بر وجه انبساط چيزى طلب مىكنند .
جع : اللمع ، چاپ ليدن ، ص 49 - 47 ، شرح تعرف ، طبع لكناهو ، ج 3 ، ص 126 - 118 ، رسالهى قشيريه ، طبع مصر ، ص 126 - 122 ، كشف المحجوب ، طبع لنين گراد ، ص 34 - 21 ، شرح منازل السائرين ، طبع ايران ، ص 131 - 129 ، شرح شطحيات روز بهان بقلى شيرازى ، طبع طهران ، ص 159 ، 171 ، 227 ، 263 ، 265 ، 333 ، 580 ، مصيبت نامهى عطار ، طبع طهران ، ص 45 فتوحات مكيه ، ج 3 ، ص 349 - 347 ، تعريفات جرجانى ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : فقر .
مقصود مولانا از فقر ، به احتمال قوى ، نيازمندى به حق و بىنيازى از خلق است ، فقر ، بدين معنى فخر است زيرا سالك را بر طلب كمال مىانگيزد از آن جهت كه حق تعالى مجمع يا مجموع صفات خير و كمال است و نيازمندى به دو ، موجب آن مىشود كه راهرو طريقت ، از وى بخواهد تا كمال ممكن را بر او افاضه كند و به اوصاف خير كلى بيارايد ، اين چنين كسى بعلو شخصيت خود وقوف دارد و نقص خود را با كمال خير مطلق و وجود مستغنى و بىنيازى حق مىسنجد و به همان نسبت نقصان و نيازمندى آفرينش را به چشم خرده بين در مىيابد و بنا بر اين ، مال و ثروت را وسيلهى آرايش و نازش نمىسازد ، مال دنيا از زر و سيم و ضياع و عقار مورد علاقهى كسى است كه كمبود شخصيت خود را حس مىكند و از راه داشتن مال و زدن زيورهاى زرين و سيمين ، عيب و كاهش درونى خود را پنهان مىسازد مثل كسى كه كچل است و بكلاه سر خود را مىپوشد ، كلاه براى او ضرورت دارد چه بدان ، نقصان خود را نهان مىكند و بر خلاف ، آن كه موى زيبا و دلارا دارد ، كلاه از سر بر مىگيرد تا زيبايى زلفش پديد آيد پس علاقه بمال و آرايش ، نمودار كمبود و كاستگى شخصيت است و مردمى كه
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1001
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص١٠٠١