( درويشى مايهى نازش منست و من بدان مىنازم . ) احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 23 .
فقر ، يعنى تنگ دستى و نادارى . مطابق اصطلاح فقها ، فقير كسى را گويند كه كمتر از نصاب و حدى كه زكاه بدان تعلق مىگيرد ، مالك باشد ، حد نصاب دويست درهم است . بگفتهى ابو حنيفه ، فقير كسى است كه سؤال مىكند پس بمعنى اولين مرادف تنگ دست و بتعبير دومين مرادف گداست .
فقر ، نزد صوفيان ، مرتبتى شريف و والاست و اصل روش و طريقت است و آن را صفت ذاتى بنده مىدانند بدين معنى كه هر ممكنى تا در وجود نيامده به علت ايجاد محتاج و نيازمند است و چون در وجود آمد به دوام وجود و علت مبقيه حاجت دارد پس هر موجود ممكنى پيش از وجود و پس از آن از نيازمندى و فقر جدايى نمىپذيرد .
به نظر ديگر ، بنده ، مالك چيزى نتواند بود و چون بصفت مالكيت متصف نمىگردد بناچار فقير و درويش است ، بنا بر اين اصل ، فقر ، نيازمندى بخداى تعالى است و صفتى است كه همهى موجودات بدان ، از روى حقيقت و در حد ذات خود ، موصوف هستند ، ادعاى بىنيازى و توانگرى كه بر زبان غافلان و بىخبران ، جارى است دروغى است فريبنده و دعويى است بر خلاف واقع ، پيران ، سالك نو عهد را بدين حقيقت واقف مىسازند و نيازمندى ممكنات را با پيش چشم او مىآورند تا از همه چيز بگسلد و بهمگى همت ، روى در خدا آورد كه غنى مطلق است و غنى و بىنيازى صفت ذاتى اوست براى آن كه سالك وقتى به چشم نهان بين و راز نگر در اشيا نگريست و همه را محتاج و درويش يافت آن گاه متوجه مىشود كه عاجزى محتاج ، آن مايهى توانش و نيرومندى ندارد كه او را دستيارى كند و توانگر و بىنياز گرداند بدين سبب اميد از خلق مىبرد و دل در خداى مىبندد ، فقر ، درين حالت ، بىنيازى از خلق
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 998
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٩٨