تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 996

مساهمون:

ص٩٩٦
نشستند زاغان ببالينشان * چنو دايگان سيه معجران
ديوان منوچهرى ، ص 60
مرد افسونگر بخواند چون عدو * او فسون بر مار و مار افسون بر او
گر نبودى دام او افسون مار * كى فسون مار را گشتى شكار
مرد افسونگر ز حرص كسب و كار * در نيابد آن زمان افسون مار
مار گويد اى فسون‌گر هين و هين * آن خود ديدى فسون من ببين
تو به نام حق فريبى مر مرا * تا كنى رسواى شور و شر مرا
نام حقم بست نه آن راى تو * نام حق را دام كردى واى تو
نام حق بستاند از تو داد من * من به نام حق سپردم جان و تن
يا به زخم من رگ جانت برد * يا كه همچون من به زندانت برد
زن از اين گونه خشن گفتارها * خواند بر شوى جوان طومارها
گفتارها : چنين است در نسخه‌ى موزه‌ى قونيه با علامت فتحه ( / ) بالاى ( ر ) قبل از ( ها ) ، در اين صورت بايد جمع گفتاره باشد ، گفتاره : سخنى كه ميان دو تن رد و بدل مىشود ، جدل سازى و مجادله با آواز بلند ، خصومت در گفتار . اين كلمه در داستان سمك عيار مستعمل است : « تا بدان مقام رسيده گفتاره‌ى ايشان شنيد . مرا با جفت خود گفتاره بود بخشم وى بيامدم . و او را به خود خواند كه او را با مردان دخت ، گفتاره بوده است . كه اگر هر دو بيامديمى از براى دختر ، ما را گفتاره بودى . از بهر تو با عالم افروز كه مرا بجاى پدر است گفتاره كردم . »
گل ز بلبل طيره شد ز آن جامه‌ى خود پاره كرد * ز آن كه اين پر گوى و آن را طاقت گفتاره نيست
كمال الدين اسماعيل
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 996 | بديع الزمان فروزانفر