تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 995

مساهمون:

ص٩٩٥
كسانى را كه سياه فام تر بوده‌اند « اغربه » يعنى زاغان مىخوانده‌اند ، اغربه ، جمع غراب است يعنى كلاغ . « و اغربه العرب سودانهم . » تاج العروس ، در ذيل : غرب . فردوسى بدين مناسبت گفته است :
ازين زاغ ساران بىآب و رنگ * نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
شاهنامه ، داستان يزدگرد گاهى نيز آنها را تنها به سياهى و گرفتگى رنگ وصف كرده‌اند :
شنيدم كه از تازيان بىشمار * سپاهى همه رخ بكردار قار
شاهنامه ، داستان يزدگرد
كعبه در دست سياهان عرب ديده چنانك * چشمه‌ى حيوان بتاريكى گروگان ديده‌اند
ديوان خاقانى ، ص 95
كعبه گنج است و سياهان عرب ماران گنج * گرد گنج آنك صف ماران فراوان آمده
همان مأخذ ، ص 371 بيت ( 2332 ) مثل است ولى خالى از اشارتى بدين معنى نتواند بود . براى مناسبت زاغ و برف ، اين ابيات را بخوانيد :
بر آمد ز كوه ابر مازندران * چو مار شكنجى و ماز اندر آن بسان يكى زنگى حامله * شكم كرده هنگام زادن گران همىزاد اين دختر سر سپيد * چو پيران فرتوت پنبه سران جز اين ابر و جز مادر زال زر * نزادند چونين پسر مادران همىآمدند از هوا خرد خرد * چو پنبه سپيد اندر آن دختران