حرفى است كه جزو اصلى كلمه است مىتوان گفت كه پارسى زبانان بنحو توسع ، امالهى الف را جائز داشته و با هاء مختفى كه علامت نقل و تخصيص است استعمال كردهاند ، در زبان پارسى اين كلمه بمعنى گرفتار و گرفتارى نيز استعمال مىشود :
عقل را از عقيله باز شناس * نبود همچو فربهى آماس
حديقهى سنايى ، ص 298
هر كه در بند قيلها افتاد * عقل او در عقيلها افتاد
همان مأخذ ، ص 299 « عقل را از عقيله فنا مىرهانند . » مقدمهى رفاء بر حديقهى سنايى ، ص 9 .
« عالم افروز گفت اى ابرك ما را عقيله بسيار است تو ديگرى آوردى . » داستان سمك عيار .
نپرد عقل جزوى زين عقيله * چو نبود عقل كل بر جزو لالا
ديوان ، ب 1184
چو گوشت پاره ضريريست مانده بر جايى * چو مرده ايست ضرير و عقيلهى احياست
همان مأخذ ، ب 5128
بن هر بيخ و گياهى خورد از رزق الهى * همه وسواس و عقيله دل بيمار تو دارد
همان مأخذ ، ب 7944
بگريز و امان شاه جان جو * از جمله عقيلها تو بيرون
همان مأخذ ، ب 20312
چون طاقت عقيلهى عشاق نيستت * پس عقل را چه خيره نگر مىكنى مكن
همان مأخذ ، ب 21693