و يكى در ميدان مىرفت و چالش مىكرد ، بدان گونه چالش مىكردند و باز مىگشتند . » داستان سمك عيار .
نالش : اسم مصدر است از ناليدن . اين كلمه هنوز در بشرويه و حدود طبس متداول است :
فرياد از آن دلى كه بفرياد هر شبى * نالش به درد از آن سر زلف دو تا زند
امير خسرو دهلوى ، آنندراج بيت ( 2325 ) ظاهرا ناظر است بمضمون اين جمله : مثل المؤمن كمثل المزمار لا يحسن صوته الا بخلاء بطنه . ( داستان مرد مومن چون نى است كه آواز وى جز بتهى بودن درونش نيكو نمىشود . ) احاديث مثنوى ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 222 .
نسخهى موزهى قونيه ، نسخهى بدل : چون قدم با شاه و با بگ مىزنى .
عقل خود را از من افزون ديدهاى * مر من كم عقل را چون ديدهاى
همچو گرگ غافل اندر ما مجه * اى ز ننگ عقل تو بىعقل به
چون كه عقل تو عقيلهى مردم است * آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است
خصم ظلم و مكر تو اللَّه باد * فضل و عقل تو ز ما كوتاه باد
هم تو مارى هم فسونگر اى عجب * مارگير و مارى اى ننگ عرب
زاغ اگر زشتى خود بشناختى * همچو برف از درد و غم بگداختى
عقيله : پاى بند شتر ، زانو بند . ظاهرا ، اين كلمه اماله شده ( عقال ) است كه در عربى زانو بند شتر را گويند ، بر خلاف قياس زيرا پيش از الف ، حرف استعلا ( قاف ) وجود دارد كه مطابق اصول و قواعد علم صرف ، امالهى ( الف ) در آن صورت روا نيست ولى چون كسرهى حرف اول لازم و در