روان ، بر فرض نخستين بمعنى رونده و بر فرض دوم بمعنى رائج است :
رخش بهرا بتاخت بر سر صفر آفتاب * رفت بچرب آخورى گنج روان در ركاب
ديوان خاقانى ، ص 42
تا بدست آوردهاند از جام و مى ، صبح و شفق * زير پاى ساقيان گنج روان افشاندهاند
همان مأخذ ، ص 105
شرع را گنج روان از كلك اوست * عقل بر گنج روان خواهم فشاند
همان مأخذ ، ص 141 قناعت : خشنودى به قسمت ، نزد صوفيان ، مقدمهى رضاست و آن را چند گونه تعريف كردهاند ، ابو عبد الله بن خفيف مىگويد « طلب ناكردن است آن را كه در دست تو نيست و بىنياز شدن از آن چه در دست توست » تذكرة الاولياء ، طهران ، ص 578 . بنا بر اين تعريف از صفات فعل است .
ابو القاسم قشيرى از گفتهى ابن خقيق تعريف قناعت را بدين گونه مىآورد :
القناعة ترك التشوف الى المفقود و الاستغناء بالموجود .
( قناعت نانگريستن است بدان چه از دست رفته و حاصل نيست و بىنيازى و بسنده كردن است بدان چه هست . ) و بر اين تعريف حالتى است قلبى كه حاصل آن ، سازش با وضع موجود است بهمراه عدم ميل بزيادت كه اولين ( يعنى سازش ) نتيجهى دومين ( يعنى عدم ميل ) است . و نزديك است بدين تعريف :
القناعة سكون النفس عند عدم المألوفات . ( قناعت آرامش و ثبات نفس است بهنگام نابودن آن چه بدان خو گرفته شده است ) قناعت ، مقابل حرص و طمع است ، بطور كلى مردم قناعت را مىستايند و حرص و طمع را ناستوده مىشمارند ولى در حقيقت بسنده كارى و آزمندى دو صفت است