تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 978

مساهمون:

ص٩٧٨
باد ، تكبر ، بود ، هستى است كه در معنى خود بينى به كار مىرود ، تفسير آن ، به روزگار و زمانه ( آنندراج ) غلط است . نيز ، جع : شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب 605 . انسان از فوت چيزى غمگين مىشود كه به دو بستگى دارد و هر گاه اين تعلق وجود نداشته باشد هرگز از تباهى و يا فوات هيچ چيزى گرد و غبار اندوه بر خاطرش نمىنشيند فى المثل آدمى از ضررى اندك كه به دو متوجه مىگردد و يا مرگ گوسفند و گاوش غم مىخورد و اشك مىريزد ولى زيانهاى بزرگ كه بمردم دور دست مىرسد اندوهگينش نمىكند و مرگ و يا قتل هزاران كس كه دور از كشور او هستند براى او غصه‌اى ببار نمىآورد ، از اينجا مىتوان دانست كه وقوع حوادث بنحو كلى نسبت به انسان حزن انگيز نيست و اگر در بعضى موارد از زيان و آسيبى كه به ديگران مىرسد نگران شود از ترس آنست كه خود مبادا به مثل آن ، دوچار گردد . تعلق و آويزش به نسبت شدت و ضعفى كه دارد ، خاك در چشم خرد مىپاشد و داورى انسان را تباه مىسازد بدين سبب چيزى را كه مىخواهد و دوست دارد باقى و پايدار تصور مىكند و از زوال آن نمىانديشد و در نتيجه وقتى از دست مىرود انسان تعجب مىكند و غم مىخورد و اشك فرو مىبارد ، خود خواهى درونى انسان كه علتى قوى و دير زداى است در نهان خانه‌ى ضميرش ، اين خيال را بر مىانگيزد كه هر چه دل خواه اوست بايد كه از زوال و فنا مصون باشد ، در صورتى كه اگر از آغاز معتقد مىشد كه اشيا بنحو كلى دوام و ثبات نمىپذيرند و روابط آنها با انسان گسيختگى است هرگز نه از زوال چيزى در شگفتى فرو مىرفت و نه هرگز اشك مىريخت و غم مىخورد پس غمگينى منبعث از تعلق و خود خواهى نهانى است . مولانا « يكى از اصحاب را غمناك ديد ، فرمود همه دل تنگى از دل نهادگى برين عالم است هر دمى كه آزاد باشى ازين جهان و خود را غريب دانى و در هر رنگ كه بنگرى و هر مزه كه