پر آفت را به قوت ايمان در هم سپرند ، كسى كه خود اسير هواى نفسانى است و چشم بمال مريدان دوخته دارد و از اقبال خلق مست غرور مىشود و نزد توانگران و اصحاب جاه بتملق مىشتابد و از ديدار آنان بىنوايى و فقر معنوى او آشكار مىگردد ، هرگز نمىتواند هوى و شهوت ديگران را در هم شكند و آن كس كه زندانى اوهام و اسير تقليد عادات و تلقينات است ، قادر نيست كه هيچ كس را به آزادى و حريت عقلى و روحانى برساند ، گذشته از آن كه نتيجهى تعليم و تربيت غلط آنست كه سرمايهى هوش و قضاوت فطرى نيز بيك بارگى از ميان برود و كسى كه چنين تربيتى يافته و استعداد را از دست داده است ديگر نمىتواند كه تربيت درست را بپذيرد و اگر بخت و اقبال آن سويى و غيبى او را در دامن پيرى راستين افكند تا از او ادب نفس و آيين رياضت آموزد هرگز آن روشنى و صفا كه نصيب مريدان پاك دل مىشود نخواهد يافت و آثار آن تربيت كژ و نادرست گاه بگاه از باطن او سر خواهد زد بدليل آن كه طبع غالبا بدان چه در گذشته پذيرفته است پيوندى دير گسل دارد و رغبتش ، هر چه دشوار تر ، از آن مىگسلد ، تربيت جوان به همين جهت از تربيت پير آسان تر است ، مثال حسى كه صوفيه مىآورند تخم افشاندن و خط نوشتن بر زمينى است كه آن را كاشته باشند و كاغذى كه نوشته باشند كه هر چند بذر دوم ممكن است برويد ولى بذر نخستين نيز بهمراه آن مىرويد و آن مايه از نيروى زمين كه بايد به بذر دوم برسد تا نيك ببالد و بر دهد بالطبع بدان نمىرسد ، همچنين اگر چه ممكن است خط را بقلم درشت تر بر كاغذى نوشته بنگارند با اين حال آن چه اول نوشتهاند بر جاى مىماند و اگر پاكش كنند آثار نوشتهى پيشين بر صفحهى كاغذ نمودار است .
تصوف ، در آغاز كار ، روش كسانى بود كه مسجد و مدرسه ، آتش طلبشان را فرو نمىنشاند و سيرابشان نمىكرد و بيرون از رسوم متداول در صفوف نماز و حلقههاى تدريس ، راهى بسوى حقيقت مىجستند ، گروهى بودند كه
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 968
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٦٨