خواستم گفتن كه دست و طبع او بحرست و كان * عقل گفت اين مدح باشد نيز با من هم پلاس
دست او را ابر گويى و آن جا صاعقه * طبع او را كان چرا خوانى و آن جا احتباس
ديوان انورى ، ص 262
[ قصه اعرابى درويش و ماجراى زن با او به سبب قلت و درويشى ]
يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفت و گوى را
كاين همه فقر و جفا ما مىكشيم * جمله عالم در خوشى ما ناخوشيم
نانمان نى نان خورشمان درد و رشك * كوزهمان نه آبمان از ديده اشك
جامهى ما روز تاب آفتاب * شب نهالين و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشته * دست سوى آسمان برداشته
ننگ درويشان ز درويشى ما * روز شب از روزى انديشى ما
خويش و بيگانه شده از ما رمان * بر مثال سامرى از مردمان
اعرابى : يك تن عرب بيابانى ، اعراب : كسانى هستند از قوم عرب كه در بيابان زندگى مىكنند ، مفرد آن ، اعرابى است بر قياس اسمهاى جنس كه مفرد آن ، به ( ى ) در آخر كلمه تشخيص مىشود ، مثل روم ، رومى ، كرد ، كردى ، زنج ، زنجى . اعراب ، اسم جنس است و جمع عرب نيست ، عرب به شهر نشينان اين قوم اختصاص دارد . صحاح اللغه ، تاج العروس ، در ذيل :
عرب .
نهالين : زير اندازى چار گوشه كه آگين پنبهى آن مانند لحاف ، اندك است و آن را آژده مىكنند و در زير پا مىگسترند ، توشك . در آنندراج بكسر اول ضبط شده و در بشرويه بفتح اول تلفظ مىكنند و نهالى مىگويند :