رها كردن صورت و شكل ، ياد آور مسألهاى بسيار مهمّ است ، مسئلهء رنگ پوست و سيماى انسانى كه مايهء اختلاف بشر بوده و هنوز برخى از اقوام متمدّن گرفتار آن هستند و ازين بند نرستهاند و ما آن را « تبعيض نژادى » مىناميم ، انسانيّت نه شكل تن است و نه رنگ پوست ، درين اوصاف حيوانات هم شريك انساناند پس آن چه انسان را مشخّص مىسازد و از ديگر جانوران امتياز مىدهد ، معانى و اوصاف روحانى است ، شرط موافقت و سازگارى ، به نظر مولانا هم آهنگى و وحدت مرام و يگانگى قصد است ، هر دو تن يا هر دو قومى كه در اين معانى ، انباز يكديگراند بناچار يك جان و يكدل و هم دست و هم داستان توانند بود ، اختلاف رنگ و دوگانگى شكل نبايد پيوند شخصى و اجتماعى را با شخص و اجتماع ديگر از هم گسلد و رشتهء ارتباط آنها را قطع كند و دشمناذگى ببار آورد تا بر خلاف هم كمر بندند و دستها به خون همديگر بيالايند ، اين مضمون بلند و و الا را در ضمن مثالى از دو مسافر مىآورد ، كسى كه بحجّ مىرود ، رفيقى حج گزار بر مىگزيند و در بند بُرز و بالا و سياهى و سپيدى پوستش نيست بنا بر اين ، آهنگ و هدف معتبر است و شكل و رنگ در سير بشر بسوى كمال و يا تحقّق جامعه اعتبارى ندارد .
پس از طرح اين مطلب ، مولانا متوجّه مىشود كه حكايت عرب ، از روى ظاهر ، مناسبتى با اين معانى و الا و گران مايه ندارد بدين جهت ، باشارت از درازى بحث و درج مضامين گوناگون معذرت گونهاى پيش مىآورد كه اگر اين حكايت ، بىپا و سر گفته شد از آنست كه كار عاشق نيز بىپا و سر است و عشق را آغاز و انجامى نيست ، آن چه گفته آمد نقد حال ماست زيرا حرص و طمع كه در اين قصّه ، زن عرب ، مظهر آن است و عقل كه مرد اعرابى ، تصويرش مىكند ، در نهاد هر آدمى وجود دارد و كشمكش و خلاف انگيزى
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 948
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٤٨