تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 946

مساهمون:

ص٩٤٦
بر روى دجله باز گردانند ، عرب در آن حالت ، بر كرم و احسان خليفه واقف‌تر گشت كه با وجود آن همه آبهاى گوارا و صافى ، آب گنديده و دُرد آلود بيابان را پذيرفته و بپاداش ، آن همه زر و صلت بخشيده بود . اكنون ، سرّ ديگر از اسرار قصّهء عرب را گوش داريد ، جهان با همه وسعت ، نسبت بعالم غيب يا ذات نامتناهى حق تعالى ، مانند سبويى است داراى ظرفيّتى محدود ولى از دانش و جمال ، پُر و لبالب ، اين همه زيبايى كه چشمها را حيران و خيره دارد ، قطره‌اى از دلارايى و زيبايى خداست ، حق گنجى نهان بود كه از پُرى و بسيارى جمال بر خود شكافت و جهان از فيضان آن گنج در وجود آمد ( اشاره به حديث قدسى كه در شرح ابيات آورده‌ايم . ) كسانى كه آن جمال بىنهايت را مىنگرند ، از سر مستى و بىخودى ، كوزهء صورت را خُرد درهم مىشكنند ، ازين شكستن ، درستيها پديد مىآيد و عجب آن كه كوزه و خم مىشكند و آب و باده نمىريزد بلكه هر جزوى از اجزاى آن در وجد و حالت و رقص و پاى بازى است . مقصود آنست كه فناى از خود ، هنگامى روى مىدهد كه راهرو بلذّت ديدار نائل آيد ، او كسى را ماند كه پشيزى چند در مشت گرفته و يكايك بر سر گنجى از زر و گوهران گران مايه مىرسد و بىاختيار آن پشيز خوار مايه را فرو مىريزد و بر گنج گوهر مىزند ، امّا بدين حالت چگونه توان رسيد ، راه آن فكرت است ، فكرت مبتنى بر تصفيهء درون و كم خوارى است ، سپس در بيانى قوى و غرور شكن ، ضعف و ناتوانى آدمى را در دو حالت ( گرسنگى ، سيرى ) بيان مىكند ، توجّه فرماييد : انسان تا سير است و نيازمندى خود را حسّ نمىكند ، دست از كار و كوشش مىكشد و مانند مردار يا ديوارى بىخبر مىشود ، حواس و ادراكاتش بىكار مىماند و بخواب فرو مىرود ، بهنگام حاجت و نياز صفات زشت از حرص و آز و درندگى در هيجان مىآيد و مانند سگ در پوستين هم جنسان