به احوال و معارف قومى راه برند پس مقدّمهء علم است و به خودى خود مقصود نتواند بود ، از اين بگذريم بشر از جهان و رازهاى نهان چه دانسته است و چه اندازه مىداند ، جهان و روزگار در گذر است و درين گذرگاه و بر اثر اين گذشت كه موجب دگرگونى است هر چند ، رازى از پرده برون مىآيد كه دانش بشر را زير و زبر و واژگون مىسازد پس چگونه كسى را بسيار دان و علّامهء روزگار مىخوانيم و يا از گفتن و پذيرفتن اين عنوان شرم نمىكنيم در صورتى كه آن چه مىدانيم هر چه اندكتر و هر چندى دوچار دگرگونى و زير و بالا شدن است ، علم و معرفت ، بجاى خود بينى ، بايد كه راهبر خود شكستن و كم زدن و فروتنى باشد و پايان آن به نيستى و محو كشد .
آن گاه يكى از رازهاى حكايت اعرابى را باز مىگويد بدين گونه : سبوى آب ، علم و معرفت محدود بشرى است ، خليفه نمودارى از علم بىكران و محيط خدايى است ، ما بدين كوزهء تنگ و كران پذير ، از فرط نادانى ، مدّعى هستيم كه علم بىنهايت حق را مىسنجيم و بر چگونگى آن ، داورى مىكنيم چنان كه حكما و متكلّمان در بارهء احاطهء علم الهى بكليّات و جزئيّات بحثهاى پهناور در انداختهاند و رسالهها و كتب نوشتهاند ، آن مرد عرب بدان نادانى معذور بود ، در بيابان مىزيست و از رودهاى موجخيز كه در شهرها روانست ، خبر نداشت ولى ما را گفتهاند :
وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ
. ( البقرة ، آيهء 255 ) و نيز :
وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
. ( الإسراء ، آيهء 85 ) پس ما در اين دعوى معذور نيستيم و بغلط در صفات قديم بحث و جدل مىانگيزيم .
خليفه بر احوال عرب واقف شد و فرمود تا كوزهاش را پر زر كردند و بر سرى صلت بخشيدند و از فقر و فاقهاش باز خريدند ولى براى آن كه در غفلت نماند و پندار واهى در غلطش نيندازد ، فرمود تا او را از راه آب و بكشتى