تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 944

مساهمون:

ص٩٤٤
آنهاست مثل آن كه هر گاه آب لوله‌ها شور يا شيرين باشد اين شورى و شيرينى از منبع و انبار آب است ، حكومت و يا حاكم در وجود خدمتگزاران و حاشيت ، اثرى قوى دارد و نوع عمل آنها را مشخّص مىسازد همچنان كه پيوستگى حق مطلق اجزاى عنصرى را حيات و ادراك مىبخشد و خرد ، ادب و كار دانى مىآموزد و عشق ، نگرانى و بىقرارى مىآورد ، مثال ديگر ، استاد و شاگرد است كه هر شاگردى از استادى ، دانشى ياد مىگيرد و استاد فقه و اصول و نحو ، هر يك ، فنّ خود را بشاگردان تعليم مىدهند و بنا بر اين مقدّمه ، تعليم ، شخصيّت آفرين است ، حكومت و چگونگى آن نيز در رنگ آميزى شخصيّت جامعه و يا خدمتگزاران تأثيرى ازين قبيل دارد . اين اصل ، مناسب طرز حكومتهاى پيشينيان است كه بقهر و غلبه امم را زير فرمان مىكشيدند نه عصر ما كه حكومت در اكثر ممالك ، منبعث از ارادهء اقوام و ملل است . گفتيم كه شاگرد پيش استاد نحو ، سرانجام نحو دان و نحوى مىشود ، بر اين قياس استادى كه محو حقّ است يعنى پير راستين ، جان شاگرد را محو شاه جان مىكند و از رنگ و ننگ علوم رسمى مىرهاند ، امّا كدام يك از اين دو بهتر است ، نحو يا محو ، جواب آن را در حكايت ملّاح و نحوى كه از قصّه‌هاى بسيار مُمَتِّع و دل انگيز مثنوى شريف است ، ملاحظه فرماييد . در شرح ابيات ، خواهيم گفت كه علماى زبان و نحو تا چه حد بدان دانش مختصر و كم ارج و سطحى ، غرق اعجاب و غرور مىشدند و در تلفّظ و اعراب كلمات و جمله‌ها بر مردم ايراد مىگرفتند و آنها را به بىسوادى و گاهى حمق و كودنى نسبت مىدادند ، عادتى نابهنجار كه هنوز هم گاه بگاه دست در گريبان و چنگ در دامان اديبان دفترباره ، مىزند ، حكايت كشتىبان و مرد نحوى زمينهء مناسبى بدست مىدهد تا مولانا اين غرور و اعجاب نابجا را در هم شكند ، انتقاد مولانا نيك روشن و بيدارى آور است ، دانش زبان براى آنست كه