صورتِ نگاشته ، حاكى از وجود عينى و راستين اشيا و بر آن ، دليل است ، غم و شادى كم مايهء حسّى نيز بر وجود خوشى و ناخوشى شگرف باطن دلالت دارد امّا شرط وصول بدان عبور از منزلگاه حسّ و تجرّد است مثل آن كه درون گرمابه رفتن ، مشروط به كندن جامهها و برهنه كردن تن است .
اعرابى ، بسراى خلافت رسيد و نقيبان و حاجبان پيش او باز رفتند و از سيماى رنجور آفتاب زدهء وى ، حاجتش را فهم كردند ، اعرابى بطلب مال و زر و سيم رفته بود ليكن فرّ دستگاه خلافت و فروغ روى كارگزاران خليفه ، مقصد او را بدل كرد تا طمع دينار را بيكسو نهاد و طالب ديدار شد ، مولانا بدين تمهيد از تبديل مقصد ، به اقتضاى محيط طلب و تأثير مطلوب ، سخن مىراند ، بسيار اتّفاق مىافتد كه انسان بخواستارى چيزى بر مىخيزد و در اثناء عمل مقصدش بكلّى و از همه روى مبدّل مىگردد ، مانند آن كه طفل بر اميد نقل و نبات و تشويق آموزگار بمكتب و دبستان مىرود و گاهى بناخواست تعلّم آغاز مىكند ولى لذّت علم و مستى تحقيق بتدريج و پايه بر پايه ، سراپاى وجود او را چنان فرو مىگيرد كه از همه خوشيها ديده بر مىبندد و اگر گنجهاى روان و آكنده بزر و سيم در سر و پايش ريزند ، زير قدم همّت فرو مىسپرد و يك چشم زد از مراد خويش عنان بر نمىتابد و گرم و تافته دل پيش مىرود و يا مريدى بر آرزوى فتوح و لوت چرب و حلواى شكرين بحلقهء صوفيان درمىآيد امّا كشش باطن پير و صولت ارشاد وى و بركت صحبت ياران طريق ، آن مريد شكم باره را از همه جهان مىگسلد و بحقيقت پيوند مىدهد و خدا جوى مىسازد ، مولانا برين نكته مثالها مىآورد از قبيل : اعرابى كه دلو در چاه انداخت و يوسف از چاه بر آمد ، موسى كه پى آتش رفت و خدا با وى سخن گفت و به پيمبرى بر گزيد ، عيسى كه از دشمنان گريخت و راهى به آسمان يافت ، آدم كه فريب خورد و خوشهء گندمش از بهشت بر آورد تا وجودش دانه و خوشهء آفرينش نوع بشر
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 942
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٤٢