مرد عرب راه مىپيمود و با دلى لرزان و خاطرى پريشان ، سبوى آب را بر دوش مىبرد ، زن نيز دست بدعا بر افراشته بود و از خدا مىخواست كه مرد ، آن كوزه را بسلامت به منزل رساند ، آخر الامر عرب بسراى خلافت رسيد و آب را بسلامت رسانيد .
مولانا سراى خلافت و كرم خليفه را وصف مىكند ، وصفى آن چنان كه در خور خليفهاى راستين است ، درگاه اين خليفه چنان بود كه هر طالبى مراد خود را در كنار مىيافت ، معنى جويان ، در درياهاى معانى و حقايق غوطه مىخوردند و دنيا طلبان گنج زر در آستين مىريختند ، جود خليفه صلاى عام مىداد و گدايان انعام را بسوى خويش مىخواند .
طلب ، از جهتى صفت طالب و از سويى وصف مطلوب است و اين معنى بهر دوان تعلّق دارد و هر يك از آن دو كه از ميان برخيزد ، صفت طلب تحقّق حاصل نمىكند ، هر مطلوبى در نهان جوياى خواستارى است و هر خواهندهاى به ظاهر مىكوشد تا مطلوب را در چنگ آرد ، جود و بخشش هم متضمّن معنى طلب است ، مرد بخشنده محتاج گداست تا صفت جود در ظهور آيد و گدا دست نياز بسوى مرد كريم دراز مىكند تا از جودش مالى اندوزد پس گدايان و خواهندگان بمنزلهء آيينهاى هستند كه جمال كرم و بخشش را باز مىنمايند ، آينه تا پاك و صافى نباشد ، زيبايى را چنان كه هست نشان نمىدهد ، دل گدا و طالب را كه آيينهء جود است به رنجانيدن و خوار داشتن و منّت نهادن ، تيره و زنگ زده نبايد كرد ، اينها همه مانند زنگارى است كه بر روى آينه مىنشيند ، ازين مقدّمهء لطيف و تعليم دقيق اخلاقى ، آيهء كريمهء
وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ
را تفسيرى سخت جذّاب مىفرمايد بدان گونه كه تا كنون در هيچ يك از تفسير نامهها نيافتهام .
براى اينكه مفت خواران صوفى نماى ازين مقدّمه بغلط نيفتند و گمان