متكلّمان و فيلسوفان است كه بر فكرهاى كوتاه و ناقص خود تكيه مىزنند و پندارند كه اسرار ملك و ملكوت را بسر انگشت لرزان و متشنّج فكرت حلّ كردهاند و آن چه بذات و صفات حق تعلّق دارد ، همه را دانسته و باز شناختهاند و خدا و صفات او و جهان و رازهاى آن ، خود همان و بر آن سيرت و سان است كه اينان در كتب خود گفته و پرداختهاند چندان كه هر كس بر خلاف آن ، نكتهاى در اندازد ، احمقى كودن و كورى نابسامان است ، بىخبر از آن كه عالم خدايى و جهان آفرينش پهناورتر از آن است كه فكر بشر بر آن احاطه يابد و يا در آن حضرت بىنهايت ، ادراك محدود ما ارجى و قربى داشته باشد .
سرانجام مرد و زن عرب يك سخن و هم داستان شدند و سبوى آب را در نمد دوختند تا سرد ماند چنان كه عادت ده نشينان و بيابانيان بود ، مرد عرب چنين صورت مىبست كه آبى بدان خوشى و گوارايى در شهرها نيست ، اين انديشه از ناديدگى و تنگى ميدان نظر در خاطر او مىگذشت ، آن گاه مولانا به ياد منكران احوال درونى مىافتد از آن جهت كه آنها نيز بدان حالهاى خوش نرسيدهاند و بدان عرب مانند كه آب گنداى باديه را ماء معين و شهريان را از آشام آن محروم مىپنداشت .
شرط وصول بمواجيد و اذواق صوفيانه عبور از عقبات نفس است و تا كسى اين راه صعب را درهم نسپرد از دريافت آنها بىنصيب است همچنان كه تا اعرابى از مفازه بيرون نيامد هرگز از احوال شهريان و آبهاى روان و عذب دجله و فرات خبر نداشت ، بر زبان آوردن تعبيرات صوفيّه از قبيل سكر و و صحو و قبض و بسط ، بىعبور از مهالك هوى ، مانند ابجد آموختن طفلان مكتبى است كه الف با مىآموزند و از تركيب كلمات آگاه نيستند ، ظاهرا اين انتقاد اشارتگونهاى است به وضع كسانى كه تصوّف را در مدرسه مىآموختند بىآن كه بسير و سلوك روحانى توجّه داشته باشند .
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 939
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٣٩