چو دوست بنده نواز و بهانه جوست اديب * نياز عشق بود بهترين بهانهء ما
وسيلت پيش آوردن از جنس خود نمايى است ، تحفهء درگاه آن وهّاب مطلق ، جز خود شكنى و نيستى نتواند بود ، مرد پاسخ مىدهد كه آخر تهيدستى و نيستى خود را بچه وسيلت عرضه كنم .
زن ، پس از تعريف صدق ، به ناديدن خود و كاركرد خويش ( سقوط رؤيت وجود و عمل ) و يا بذل موجود مىگويد تحفهء بيابان آب بارانست و ما بيابانيان ازين خوشتر ، تحفهاى نداريم ، ازين آب كوزهاى بر گيرد و بهديه نزد خليفه بر .
غفلت اين زن از دستگاه و كار و بار خلافت ، نظير علم و معرفت و كليّهء مدارك بشرى است كه آدمى از سر بىخبرى آنها را وسيلهء معرفت و قرب حق فرض مىكند بدين جهت مولانا مىگويد اين كوزه همان هستى محقّر و كران پذير آدمى است كه پنج نايژه و لوله از حواس پنجگانه بر آن نشانيدهاند ، ظرفيّت كوزه ، محدود و لولهها كه از آنها آب ادراك در كوزه مىريزد ، شمرده و معدود است كوزهاى تنگ و محصور و آبى شورناك و آلايش پذير ، اينست درجهء شناخت و دريافت آدمى كه بدان مىنازد و مىبالد و خويش را گُم مىكند .
آن گاه از خدا مىخواهد كه به بخشش بىكران خود اين كوزهء هستى اندك مايهء را در پذيرد و به درياهاى معانى غيبى پيوند دهد تا كوزهء هستى حكم درياى غيب گيرد و معرفت بر جهان گسترد .
مرد عرب باد در آستين افكنده بود كه آب باران ، نَوْرهانى شگرف است ، زن هم نمىدانست كه دجله از ميان شهر بغداد مىگذرد و كشتيها بر آن رود مىگذرند و ماهىگيران بر كنارهء رود ايستاده و شستهاى ماهىگيرى در آب افكندهاند ، حالت زن و مرد عرب نمونهء عُجب و اعجاب آدميان بويژه