جاهل سست انديش ، مثل مىزند به تفاوت انسان و حيوان چنان كه يك تن از افراد انسان گلّهاى از جانوران را فرمانبر خود دارد و باشارت چوبى از كرانهء بيابانى به ديگر كرانه مىراند و يا طفلى خردسال بر كوهان اشترى زفت و يا بختى مستى مىنشيند و مهار در بينى آن مىكشد و بهر طرف كه خاطر خواه اوست مىبرد و يا انسانى بنيروى خرد و هوش ، جانوران وحشى را زير فرمان مىآورد و شير و پيل و خرس سهمناك را در هنگامههاى ببازى مىگمارد ، اين قدرت نتيجهء هوشمندى و زيركسارى است و گر نه اين حيوانها بجثّه و تنه از آدمى زفتتر و نيرومندتراند همچنين انبيا و اوليا ( و هر فرد كاملى ) بر هزاران هزار آدمى ناپخته و ناقص حقّ طبيعى رياست و فرمانروايى دارند ، هر پيغمبرى داراى مجموع صفات و خصوصيّاتى است كه پراكنده و بنحو تفرقه در امّتى موجود است بدين جهت و بوسيلهء اين جمعيّت صفات ، پيمبران بتنها تن بر صفوف مخالفان مىزدند و بيم نداشتند و منكران ازين دقيقه غافل بودند و آنها را خرد و ضعيف به حساب مىآوردند و سرانجام شكست مىخوردند مثل آن كه ناقهء صالح به صورت شتر و در معنى آية اللَّه بود ، قوم صالح به خيال خود شترى را نحر كردند و در اشتباه بودند ، نتيجهء اين اشتباه ، آن شد كه مستحقّ عذاب شدند و بر افتادند .
و زان پس ، مولانا بمناسبت ذكر ناقهء صالح و تمثيل آن بجسم و هيكل ظاهرى مردان خدا ، قصّهء امّت صالح يعنى قوم ثمود را پيش مىكشد و در آن ميانه ، دل سوزى و شفقت انبيا را بزبانى نرم و دل نشين مصوّر مىسازد .
ازين بحث ، سؤالى پيش مىآيد و آن اينست كه قوم ثمود منقرض شدند پس فايدهء دعوت و ارشاد صالح پيمبر چه بود ، جواب اينست كه فايدهء آن تمييز نيك و بد و مؤمن و كافر است ، طبايع خير و شر و نيكان و بدان در وجود مردم و جامعهء بشرى بهم آميختهاند مثل آب شور و شيرين و خاك و زر كه در دريا و كان ، راستار است ، پهلو و مقابل يكديگر افتادهاند ، در درون انسان ،
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 933
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٣٣