از زهر فراق ، اين نكته را به چند مثال محسوس از قبيل : جفت كفش و دو تاى در و دو لنگهء بار ، روشن مىسازد .
زن ، جوابى درشت و خشن مىگويد و ادّعاى مرد را در قناعت ورزى ردّ مىكند ، ظاهرا فرقى قائل مىشود ميان قناعت اضطرارى و قناعت اختيارى كه مىتوانيم در بيان آن بگوييم كه مطابق گفتهء قدما ، قناعت بسندگارى و اكتفا بموجود است ، اين حالت گاهى بواسطهء فقد اسباب و بىكارگى و اهمال و كم هوشى در پيدا كردن راه معاش ، دست مىدهد و آدمى بناچار بدان چه ميسّر است بسنده مىكند در صورتى كه آتش حرصش از باطن زبانه مىزند و چشم در زيادت و افزونى دوخته دارد ، اين چنين قناعتى فضيلت و يا مايهء آسايش نتواند بود ، گاهى حالتى است ناشى از بىاعتنايى به اسباب و وسايل و دريافت اين نكته كه لذّت حيات در افزون جويى كمتر دست مىدهد و بنا بر اين آدمى از آن چه دارد چشم فراتر نمىگمارد و از آن مايه كه نصيب اوست پيمانههاى لبريز از خوشى و لذّت درمىكشد ، اين حالت را قناعت اختيارى توان گفت كه منشأش فرط معرفت به اسرار زندگى است نه تنبلى و تن آسانى .
در اين پاسخ عتاب آميز ، زن شوى خود را مار و مارگير و ننگ عرب و بكنايت ، زاغ مىخواند كه بىشباهت بشناعتهاى شعوبيان نسبت بعربان خود بين و فخر جوى ، نيست و ما آن را در شرح ابيات بيان كردهايم .
تعبير : « مار و مارگير » مولانا را بنقد عمل مارگيران هنگامه گستر مىكشاند ، درويشان رفاعى در قرن هفتم مارگير و مار خوار بودهاند و اين عمل را بعنوان كرامت بعامه نشان مىدادهاند ، مولانا مىگويد اين مارگيران بسبب پست همّتى دل در گرفتن مار مىبندند و ازين همه شغلهاى گران مايه و بىخطر مىگذرند و تن بكارى پست و كم فايده و مخاطره آميز مىدهند پس براستى نخست مار ، افسون مىدمد و مار افساى را در دام فريب مىاندازد و سپس مارگير بطلب مار
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 924
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٢٤