اين حكايت بواسطهء بيت ( 2242 ) بداستان پير چنگى ، پيوند مىپذيرد در آن بيت گفته بود كه جان شور و تلخ را به درياى شيرين يعنى جان فرهيخته و مهذّب عوض بايد كرد و در حكايت اعرابى سخن از هديه بردن آب گنداى بيابان و يافتن بخشش بىكران بميان مىآيد و بدين گونه اين دو حكايت بهم پيوسته مىشود .
اينك تحليل قصّه از روى گفتار مولانا در مثنوى شريف :
در روزگار پيشين خليفهاى بود بخشنده و بخشاينده و دادگر ، مظهر بخشش و عدل حق تعالى ، بدين معنى كه جود و عدل او مخصوص بقبيلهء خود و كسان و هوا خواهان وى نبود آن چنان كه بيشتر خلفاى اموى و عبّاسى بدان موصوف بودند و تعصّب قبيله و نژاد بر درونشان فرمان مىراند تا هم كيشان و هم نژادان خود را بهر گونه نواخت و تفقّد مخصوص و ديگران را محروم مىداشتند بلكه اين خليفه همهء اقوام را مشمول عطا و عدل خود ساخته بود .
ازين مقدّمه و ابيات ديگر كه پس ازين در وصف خليفه خواهيم ديد چنان بر مىآيد كه مولانا معتقد بوده است كه خليفهء حق يعنى پير و شيخ طريقت و يا خليفهء پيغمبر بمعنى معروف و متداول ، كسى تواند بود كه داراى صفات ذاتى و معنوى خدا يا پيمبر باشد نه كسى كه بسبب اقبال مريدان و يا اجماع امّت بر مسند ارشاد و خلافت نشيند و اگر اين اسباب براى خلافت حسّى و حكومت ظاهرى كه حكّام بىدادگر بر آن تكيه دارند ، بسنده باشد بىهيچ شك در عقد خلافت راستين كه فرمانروايى دلها و جانشينى خدا و پيمبر است هرگز كفايت نمىكند زيرا نتيجهء خلافت حسّى ، انتظام امور معيشت خلق و مصلحت دنيوى آنهاست كه شايد قدرت مادّى شرط عمدهء آن فرض شود در صورتى كه آن ، نيز اگر بعدل و داد و انصاف آراسته نباشد جاويد نمىپايد و از هر سو خللها پديد مىآيد و تا نه بس دير پايههاى آن درهم مىريزد امّا مقصود از خلافت
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 919
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩١٩