غلامان گل چهره و دل رباى * كمر بر كمر پيش تختش بپاى
زمين بر زمين تا باقصاى روم * بجوشيد دريا بلرزيد بوم
اسكندر نامهى نظامى ، بنقل از آنندراج
بيش پريشان مكن از پى آشوب من * زلف گره بر گره جعد شكن بر شكن
ديوان سنايى ، ص 397 عقل جزوى مدد از عقل كلى مىگيرد كه منبع معارف و علوم و خزانهى اسرار است بدين گونه كه چون فكر و طلب ذهنى كه نوعى از حركت دماغى است بمجهولى متوجه شود و مقدمات وصول را از معلومات سابق بر نهج درست و راست ترتيب دهد آن گاه علم بمطلوب بر عقل جزوى انسانى افاضه مىشود ، شرط افاضه ، طلب است و كسى كه در حال استغراق است از صفات خود جدا مىماند و به تقاضا متصف نتواند بود و نيز چون مجهول مطلق است ، هيچ ذهنى آن را طلب نمىكند پس ديگرى هم او را نتواند شناخت ، اين دو بيت بنا بر اين توجيه ، دليل گونه ايست بر مضمون بيت سابق .
شارحان مثنوى ، « كل » را عبارت از خدا و گاه عقلى كلى گرفتهاند ولى تفسيرى لايق و در خور نكردهاند .
چون كه قصهى حال پير اينجا رسيد * پير و حالش روى در پرده كشيد
پير دامن را ز گفت و گو فشاند * نيم گفته در دهان ما بماند
دامن از چيزى افشاندن : بكنايت ، دور ريختن و صرف نظر كردن .
مترتب است بر مضمون بيت ( 2214 ، 2215 ) بدين گونه كه چون پير به حال استغراق رسيد و عين و اثرش فنا پذيرفت ، در نتيجه ، از حال او خبر نتوان داد زيرا كه المعدوم لا يخبر عنه . و او نيز از گفتار باز ماند زيرا تكلم از فانى و مستغرق متصور نيست .