در غير اين صورت هنوز از اشراك و دو بينى نرسته و بعالم توحيد راه نيافته است ، گذشته از آن كه صوفى ابن الوقت است و بماضى و مستقبل كار ندارد و دلش نگران وارد غيبى است تا چه فرمايد و بر چه كار يا خاطر دارد بنا بر اين تعلق دل بماضى و مستقبل بنده را از خدا بدور مىدارد و از شهود حق محجوب مىسازد و پردهاى است كه ميان او و مشاهدهى حقيقت حائل مىشود .
هر يك از اسباب تعلق خواه دنيوى يا اخروى گره و عقدهاى است كه در كار مىافتد و تا از آن عقده نرهند آزاد شكل و شطار وار در راه سلوك پيش نتوانند رفت چه شرط تفريد ، ترك تعلق و گسيختن بندهاى روح است ، آن كس كه در بند تعلق است بحسب واقع و در باطن محدود است و تا محدوديت بر جاست ، وصول به مطلق ميسر نمىگردد مانند نى كه تا عقدهى بندهاى آن را باز نكنند نفس و دم ناى زن از آن ، خارج نمىشود .
چون به طوفى خود به طوفى مرتدى * چون به خانه آمدى هم با خودى
طوف : گشتن بر گرد چيزى ، گشتن در كوچه و بازار .
مرتدى : كسى كه ردا پوشيده باشد ، مجازا محتجب و مقيد ، اسم فاعل است از مصدر عربى ارتداء .
همچنان كه مادهى واحد در يك زمان ممكن نيست كه معروض دو صورت و يا دو عارض ناهمتا و مخالف قرار گيرد و فى المثل يك پاره چوب هم در خانه باشد و هم عصا و يا سياه و سپيد ، احوال قلبى نيز چنين است و اگر دلى محل بسط شود به قبض متصف نمىگردد و اگر معروض خوف باشد هم در آن حال ، به رجا موصوف نيست ، وصول بهر مقامى از مقامات سلوك مانند : زهد و ورع و توكل ، نيز موقوف است به عبور از مقامى كه سالك بدان متصف است ، گذاره كردن هيچ مقامى بدون استيفاى تمام حقوق و كمالات و شرائط