نظير اين مضمون :
گر چه اندر فغان و ناليدن * اندكى هست خويشتن ديدن
آن نباشد مرا چو در عشقت * خو گرم من بخويش دزديدن
ديوان ، ب 2205 ببعد
ز خلق جمله گسستم كه عشق دوست بسستم * چو در فنا بنشستم مرا چه كار بزارى
ديوان ، ب 32350
هست هشيارى زياد ما مضى * ماضى و مستقبلت پردهى خدا
آتش اندر زن به هر دو تا به كى * پر گره باشى از اين هر دو چو نى
تا گره با نى بود هم راز نيست * همنشين آن لب و آواز نيست
هشيارى و صحو ، مستلزم زوال سكر و باز گشت به حالت قبل از مستى است پس معنى آن ، رجوع به ماضى تواند بود مىتوانيم بگوييم كه پير چنگى در توبهى خود از گذشته ياد كرد و چنگ زدن را با خاطر آورد و زارى آغازيد و از اين رو دل او بگذشته و احوال پيشين تعلق يافت و هشياريش را ياد آنها بر انگيخت و بدين معنى ، صحو او از شوب كدورت نفس صافى نبود ، اما معنى اولين عام است و دومين بمورد پير چنگى اختصاص دارد .
آويزش دل بگذشته و آينده هر چند كه در اعمال نيك باشد ، دلالت دارد بر ملاحظهى حظ نفس و بقاء انانيت كه صفت مبتديان است ، چنين كسى در معاملات بدرجهى اخلاص نائل نشده است بدان جهت كه اخلاص راستين ، مقتضى آنست كه سالك هر عملى كه مىكند خاص براى خدا كند و نظر به ثواب و عقاب نداشته باشد و همچنان كه پاى بند حظوظ دنيوى و مادى نيست ، پاى بست درجات اخروى و حظوظ معنوى نيز نباشد و در مراحل سلوك باطنى راهرو نبايد كه جز به خدا متوجه شود و ديگرى را بخاطر خطور دهد كه