پير لرزان گشت چون اين را شنيد * دست مىخاييد و بر خود مىتپيد
بانگ مىزد كاى خداى بىنظير * بس كه از شرم آب شد بىچاره پير
مهجورى ساختن : دورى جستن ، مهجورى : اسم مصدر است از مهجور عربى بمعنى دور كرده و متروك .
قراضه : پارهى زر و سيم و بريده از دينار و درهم ، اين پاره نيز به مصرف مىرسيده است ، بپارسى آن را ، شكسته و پول ناچيده را ، درست مىگفتهاند و براى امتياز ، درست زر و درست سيم تعبيرى مىكردهاند ، در تعبير مولانا ، محمول بر تواضع است و گر نه مىدانيم كه عمر هفت صد دنيار تمام بر گرفته بود .
چون بسى بگريست و از حد رفت درد * چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
گفت اى بوده حجابم از إله * اى مرا تو راه زن از شاه راه
اى بخورده خون من هفتاد سال * اى ز تو رويم سيه پيش كمال
اى خداى با عطاى با وفا * رحم كن بر عمر رفته در جفا
داد حق عمرى كه هر روزى از آن * كس نداند قيمت آن در جهان
خرج كردم عمر خود را دم به دم * در دميدم جمله را در زير و بم
آه كز ياد ره و پردهى عراق * رفت از يادم دم تلخ فراق
واى كز ترى زير افكند خرد * خشك شد كشت دل من دل بمرد
واى كز آواز اين بيست و چهار * كاروان بگذشت و بىگه شد نهار
خوردن خون : عملى بوده است كه جنگاوران از روى خشم و كينه جويى مىكردهاند ، استاد فردوسى پس از كشته شدن پيران ويسه به زخم ژوبين گودرز گشواد ، پهلوان ايرانى ، مىگويد :
چنين گفت گودرز كاى نره شير * سر پهلوانان و گرد دلير
جهان چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد