جهان زير و زبر مىگردد ، او مىتواند كه اوليا را عزل و نصب كند ، فيض حق نخست به قطب مىرسد و از او به ديگران فائض مىشود ، مولانا در تعريف قطب مىگويد :
قطب شير و صيد كردن كار او * باقيان اين خلق باقى خوار او
تا توانى در رضاى قطب كوش * تا قوى گردد كند صيد و حوش
چون برنجد بىنوا مانند خلق * كز كف عقلست جمله رزق حلق
ز آنك وجد خلق باقى خورد اوست * اين نگه دار از دل تو صيد جوست
او چو عقل و خلق چون اعضاى تن * بستهى عقلست تدبير بدن
ضعف قطب از تن بود از روح نى * ضعف در كشتى بود در نوح نى
قطب آن باشد كه گرد خود تند * گردش افلاك گرد او بود
مثنوى ، ج 5 ، ب 2239 ببعد جع : فتوحات مكيه ، ج 4 ، ص 111 - 93 كه بحث بسيار مفصلى دربارهى اقطاب و مراتب و اوصاف آنها دارد ، نيز ، ص 248 - 111 ، اصطلاحات الصوفية ، تعريفات جرجانى ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : قطب ، طرائق الحقائق ، طبع طهران 1319 قمرى ، ص 263 - 261 .
ديدهور : داراى چشم ، بينا ، مجازا داراى بصيرت و معرفت .
حصا : سنگ ريزه .
مقصود آنست كه اصحاب ظن و قياس و آنها كه بكشف و شهود راه ندارند باندك شبههاى دوچار حيرت و تردد خاطر مىشوند ولى قطب كه بعلم حقيقى و كشف القلب دست يافته است به هيچ ايراد و اعتراضى تزلزل بخاطر خود راه نمىدهد و در مقابل شبهههاى مخالفان مانند كوه ، ثابت و پا بر جا مىماند بنا بر اين ، بيت ( 2129 ) استثناست از بيت ( 2125 ) يا بيت ( 2127 ) .
سپس استدلاليان را تشبيه مىكند به كورى كه راه را با عصا مىجويد