تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 871

مساهمون:

ص٨٧١
پاى نابينا عصا باشد عصا * تا نيفتد سر نگون او بر حصا
آن سوارى كاو سپه را شد ظفر * اهل دين را كيست سلطان بصر
قطب : ميخى آهنين در ميانه‌ى سنگ زيرين آسيا كه سنگ زبرين و بالايين بدور آن مىگردد ، ستونه‌ى آسيا ، ستاره‌اى نزديك فرقدين كه قبله را بدان تعيين كنند ، ملاك و مدار كار ، مهتر و رئيس قوم ، سپه سالار ، شيخ يگانه . صراح ، منتهى الارب ، محيط المحيط . نقطه‌اى ثابت و ساكن در كره‌اى كه بگرد خود مىگردد ، در اصطلاح مهندسين . نقطه و مركز اصلى ارشاد كه هدايت و تربيت رهروان را بر عهده دارد و مشايخ سلوك را اجازه‌ى دستگيرى طالبان مىدهد . مطابق عقيده‌ى متاخرين صوفيه ، قطب ، يك تن بيش نتواند بود ، عبد الرزاق كاشانى قطب را بدين گونه تعريف مىكند : شخص يگانه‌اى كه محل نظر خداست از همه جهان ، در هر زمانى و او بر قلب اسرافيل است . ابن عربى اقطاب را متعدد فرض مىكند ، بعقيده‌ى او ، قطب كسى است كه مدار كار جماعتى در اقليمى يا جهتى بر وى باشد مانند بلاء كه مدار امور هفت كشوراند و اوتاد كه مدار كارهاى چهار جهت ( مشرق ، مغرب ، جنوب ، شمال ) هستند همچنين هر يك از مقامات و احوال مانند توكل و رضا و زهد ، داراى قطبى است كه مدار امور آن مقام يا حالت است ، ابن عربى ادعا مىكند كه قطب توكل را در شهر موروز اندلس و قطب زمان را در شهر فاس از مملكت مغرب ديدار كرده است ، اين آخرين را بسال 593 شناخته است ، اقطاب محمديين دوازده تن‌اند كه هر يك بر قدم يكى از پيمبران هستند و او قطب ايوبى را بسال 628 در حلب ملاقات كرده است ، بنا بگفته‌ى او اقطاب را نهايت نيست و بر هر صفتى قطبى است ولى ديگران عقيده دارند كه قطب هميشه يك تن است كه او را غوث نيز مىگويند و اگر او نباشد