كه بىآرام و بيقرار گردانيد وى را .
شخوص
(
coxus
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - باصطلاح طب حالت جمود را گويند .
شخول
(
caxul
) و (
cexul
) ا . پ .
صفيرى كه هنگام آب خوردن اسب زنند و آن را بدين آواز ترغيب بر آب خوردن كنند . و استغاثه . و فريادى كه هنگام استعانت و يارى كنند . و نعره و غرش و زارى و فرياد و فغان .
و ضعف و سستى و ناتوانى و پژمردگى و سستى بدن .
شخوليدن
(
caxulidan
) و (
cexulidan
) ف ل و م . پ . بانگ و فرياد كردن . و خطاى جزئى بر كسى گرفتن و سرزنش نمودن . و ناله و فغان و زارى نمودن . و نعره زدن . و غريدن رعد و تندر . و صفير زدن هنگام آب خوردن اسب . و صفير زدن . و دريافتن و ادراك كردن غير كامل و ناتمام . و خراشيدن . و به ناخن كندن .
و پژمرده شدن و فسرده شدن . و ناتوان گشتن .
شخوليده
(
caxulide
) ص . پ .
پژمرده شده و ناتوان گشته و سست و ناتوان و افسرده . و خشك شده .
شخوم
(
coxum
) م . ع . شخم شخما و شخوما . مر . شخم .
شخونيدن
(
caxunidan
) ف م . پ .
خراشيدن . و خراشيدن با ناخن .
شخيت
(
caxit
) ص . ع . باريك اندام .
ج : شخات .
شخيت
(
caxit
) و (
cexxit
) ا . ع . غبار بالا آمده و پراكندهء در هوا .
شخيخ
(
caxix
) م . ع . شخ ببوله شخيخا ( از باب ضرب ) : بآواز آورد كميز خود را و دراز كرد و دور انداخت .
شخيد
(
caxid
) ا . پ . يكى از القابى است كه در مقام احترام استعمال كنند مانند حضرت و قبله و جز آن .
شخيدن
(
caxidan
) ف ل و م . پ .
لغزيدن . و از پاى در افتادن و ساقط شدن و فرو افتادن از جائى . و انگريستن و امعان نظر كردن . و با تندى و درشتى و ترشروئى نگريستن .
و پژمرده شدن و ناتوان و سست و ضعيف گشتن .
و به حال آمدن پس از افتادن . و نگاهداشتن خود را هنگام غلطيدن .
شخيده
(
caxide
) ص . پ . پژمرده . و افتاده . و لغزيده . و سست و ناتوان گشته . و كسى كه خود را در هنگام افتادن و غلطيدن نگاهدارى نمايد .
شخير
(
caxir
) ا . ع . آواز گله . و آواز بينى . و بانگ اسب . و آواز دهان اسب .
شخير
(
cexir
) م . ع . شخر شخرا و شخيرا . مر . شخر .
شخير
(
cexxir
) ص . ع . مرد بسيار آواز بينى و بسيار نخير .
شخيره
(
caxire
) ا . پ . قليا و شخار كه بدان صابون پزند .
شخيس
(
caxis
) ص . ع . امر شخيس :
كار متفرق و پريشان . و منطق شخيس :
كلام متفرق و متفاوت .
شخيش
(
caxic
) ا . پ . مرغكى خوش آواز .
شخيص
(
caxis
) ص . ع . مرد تناور . و مهتر . و سخن درشت .
شخيص
(
caxis
) ص . پ . - مأخوذ از تازى - متشخص و بزرگ . و شخص شخيص : مرد متشخص و بزرگوار .
شخيصة
(
caxisat
) ص . ع . مؤنث شخيص زن تناور .
شخيف
(
cexxif
) ص . ع . هنگفت و غليظ . و تناور .
شخيل
(
caxil
) ا . پ . شخول و صفيرى كه هنگام آب خوردن اسب زنند . و ناله و فرياد و بانگ كه در وقت استمداد و استعانت زنند .
شخيل
(
caxil
) ا . ع . دوست . و دوست نوجوان .
شخيليدن
(
caxilidan
) ف ل و م . پ .
صفير زدن و شخوليدن . و نوازش كردن اسب هنگام آب خوردن . و پژمرده شدن .
شد
(
cad
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - دراز كشيدگى آواز و حروف . و شد كردن زمزمه : دراز كشيدن زمزمه .
شد
(
cod
) پ . ح م . شدن . و آمد و شد كردن : آمد و رفت كردن . و بسيار رفتن به جائى و تردد بسيار نمودن .
شد
(
cadd
) ا . پ . باصطلاح اهل طرب نغمه را بلند و پست كردن تا آنكه موافق مدعا راست شود . و كوك و اندازه . و شد پهلوان : آواز بلندى كه كشتىگيران در اول كشتى گرفتن بركشند .
شد
(
cadd
) ا . ع . كلاه . و پارچهاى كه رؤساى مراكش بر سر بندند . ج : شدود .
و باصطلاح صرف و نحو تشديد را گويند و آن علامتى است مانند سه دندانهء سين كه چون بر بالاى حرفى گذارند دو مرتبه خوانده مىشود . و شد الرحال كنايه از سفر است . و شد الضحى بمعنى شد النهار است . و شد المئرز : كنايه از پرهيز كردن از زنان و كوشش در كار است . و شد النهار : وقت ارتفاع نهار و بلندى روز . يق : اتانا شد النهار : آمد ما را وقتى كه روز بالا آمده بود .
شد
(
cadd
) م . ع . شد فلان شدا ( از باب ضرب ) : توانا گرديد فلان . و شد الشيئ : سخت شد آن چيز . و قد شد عليه فى الحرب ( از باب نصر ) : حمله كرد بر او در جنگ . و شد فلان : دويد فلان .
و شد النهار : بالا برآمد روز . و شد عضده :
قوت داد بازوى او را استوار كرد . و شده ( از باب ضرب و نصر ) : بست او را بشدار و استوار