زدن : ديوانه شدن و سودائى گشتن . و سر برگرفتن : از خواب برخاستن و بيدار شدن .
و مسافر شدن . و سر بر نهادن : ترك سخن كردن و ساكت شدن . و سر بريدن :
گردن زدن . و ذبح كردن . و سر به زمين :
تعظيم و كرنش كامل . و سر بستن : تشكيل يافتن پوست و قشر بر روى سطحى . و پرده بسته شدن بر روى شير و مانند آن . و سر به سينه كردن : در حالت تفكر سر را در آغوش داخل كردن . و سر بگريبان بردن : فكر كردن و انديشه نمودن . و سر به مهر : مختوم و ممهور . و نهفته و پوشيده . و سر بنهادن :
سركش بودن . و سبع و درنده بودن . و ياغى بودن . و سر پا زدن : پشت پا زدن و لگد زدن و به پا چيزى را رد كردن . و ساقط كردن .
و سر پا قدم ساخته : آماده و مهيا . و سر پستان : حمله و دكمهء پستان . و سر پستان سياه كردن : دكمهء پستان را ببعضى داروها سياه كردن جهة بازداشتن كودك را از شير . و سر پس كشيدن : برگشتن و بازايستادن .
و سرپيچيدن : عاصى شدن و ياغى گشتن . و نافرمانى نمودن . و سر پيش كردن :
انديشيدن و غور نمودن و غوررسى كردن . و از روى خجلت پنهان شدن .
و بسرت و يا بسر تو : كلمهء قسم يعنى سوگند بسر تو . و سر تافتن : نافرمانى كردن و سركشى نمودن و عاصى شدن . و سرت سبز باد : كلمهء دعا يعنى عمرت دراز باد . و سر تير : مرد عالم مشهور . و كسى كه به عدالت حكمرانى كند . و سر تيغ : نوك شمير . و قلهء كوه . و روشنى . و سر جغرات : زبده و سرشير . و سر جفت كردن : سرگوشى گفتن . و گوش دادن . و سر چاه : دهنهء چاه . و سر چشمه : محلى كه چشمه ظاهر مىشود و آب از آن بيرون مىآيد و منبع چشمه .
و سرحساب : كلمهاى كه جهة خبردار كردن در حين حركت در ميان جمعيتى گويند . و سرحسابشدن : توجه نيكو كردن و متوجه شدن . و سرحساب كردن : خبردار كردن . و پس كردن گروه جمعيت و مردم را جههء عبور بار و سوار و جز آن . و سر خاريدن : نوميد شدن . و پاسبانى كردن .
و نگاهداشتن . و تسلى كردن . و راغب شدن .
و لطف نمودن . و ملاحظه كردن . و تعلل و درنگ و اهمال ورزيدن . و عاجز شدن در جواب خصم .
و حيله و مكر كردن . و تملق نمودن . و دوستى كردن . و خجل و شرمنده گرديدن . و بهانه آوردن . و سر خر : مخل و برهمزن كار .
و مردم بىحيا . و كسى كه بيموقع به جائى بيايد و در جائى نشيند كه جاى وى نباشد . و سرخر و بنخار بمعنى خر كه حمار باشد .
و سرخريدن : خجل و شرمنده بودن . و فديه دادن . و خون بها دادن . و دادن بنده مال و يا زرى به صاحب خود تا خود را از قيد بندگى برهاند و آزاد كند . و دادن زن زر و يا مالى به شوهر خود تا وى را اطلاق دهد و آزاد نمايد .
و از سر خشم يعنى از روى غضب و قهر .
و سر خط : خطى كه استاد خوشنويس براى تعليم شاگرد نويسد . و خط ياداشت روز نوكرى . و قبض رسيد . و سر خط نهادن : عقد كردن . و ممنون شدن . و پيروى نمودن . و سر خم : سرپوش خم .
و سر خود گرفتن : از پى كار خود رفتن و راه خويش را پيروى نمودن . و سر خويش گرفتن : عازم شدن . و جدا شدن . و بدر رفتن . و سر دادن : گذاشتن و رها كردن جانور بسته و جز آن را . و آزاد كردن . و آتش زدن بندوق و توپ را . و مرخص كردن .
و معزول كردن . و فرستادن . و ترك زندگانى كردن و مردن . و دلير و شجاع شدن . و در سر در آمدن : برتاختن و حمله بردن .
و سر در پاى نمودن : درمانده و بيچاره شدن و دلتنگ و دلگير گشتن . و سر در گريبان زدن : تمام كردن و منتهى گرديدن .
و پرداخته نمودن . و سر در نشيب كردن :
شرمنده و خجل شدن . و سر دزديدن :
امتناع كردن . و قبول ناكردن فرمان را و ابا كردن و سركشى نمودن و عاصى شدن . و سر دست : آماده و حاضر . و سر دست افشاندن : غضب كردن و خشم گرفتن . و ترك كردن . و بر طرف كردن . و رقص كردن .
و سر ديوار : بالاى ديوار . و سر راه :
شاهراه . و راه عام و شارع . و كوچه . و بالاى كوچه . و در كنار راه . و سر راه داشتن :
انتظار داشتن . و ارادهء سفر كردن . و سر راه گرفتن : سد كردن راه و مانع شدن از آمد و رفت . و سر رسن يافتن : سر رشته يافتن .
و دريافتن كار مهم . و به مقصود رسيدن . و سر رفتن : بغليان آمدن و فوران كردن . و بقتل درآمدن . و سررو : رگ قيفال . و سر زانو : ركبه . و مراقبه . و سر زبان :
نوك زبان . و سر زدن : گردن زدن . و ملامت و سرزنش كردن . و بىرخصت و اجازت و بىخبر و بيك ناگاه بخانهء كسى و بمجلسى درآمدن . و پديد گشتن و ظاهر شدن . و صادر شدن . و آتش افگندن . و تير رها كردن . و سر زلف : ناز و غمزه و عشوه و كرشمه . و عتاب و ملامت . و سرزمين :
خاك و زمين . و ملك و كشور . و ناحيه و ديار .
و كرانه و حد . و بالاى زمين . و عقار . و سر سال : آغاز سال و اول سال . و سر سفره : سوراخ مقعد . و كنار سفره . و سر سواران : خداوند اسب . و سر شاخ :
بلندى كه بر دو جانب پيشانى مىباشد . و سرشام : شامگاه و عصر . و مكان خوردن
فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 1867
مساهمون: على اكبر نفيسى ( ناظم الأطبا )
ص١٨٦٧