خرده فروشى . و اسباب كم بها و نازل فروشى .
دستفيمان
(
dast - faym n
) ا . ع . مأخوذ از دست پيمان فارسى و بمعنى آن .
دستقاله
(
dast - q le
) ا . پ . داس دروگرى و دستكاله .
دست قدرت
(
dast - qodrat
) ا . پ .
توانائى و زور و قوت .
دست قلم
(
dast - qalam
) ص . پ . دست بريده . و كتابت كننده و نويسنده .
دستك
(
dastak
) ا . پ . مصغر دست يعنى دست كوچك . و دستهء قلبه . و دوك و مغزل .
و زدن دستها بهم . و دفتر و دفتر حساب . و پروانهء راهدارى و اجازه نامهء عبور و مرور و تذكره . و دعوت نامه و احضار نامه . و وكالت نامه . و كوبيدن در . و دستك زدن :
هنگام زدن و ضرب گرفتن دستها را بهم زدن .
دستكار
(
dast - k r
) ا و ص . پ . صنعت و پيشه كار و پيشهور و كارگر . و همكار .
و نشان . و كارنامه . و فرمان پادشاهى كه جهة اعلان مردم بر ديوارها چسبانند و بر سنگها نقش كنند . و كارساز و كارگزار . و چست و چالاك و جلد و ماهر . و تمسك . و ساخته و پرداخته . و دستكار فلان : يعنى ساخته و پرداختهء فلان .
دستكارى
(
dast - k ri
) ا . پ . هنر و صنعت و كسب و حرفت و تجارت و پيشه . و پيشهورى . و ظرافت . و تيز دستى . و صنعت كارى .
دستكاله
(
dast - k le
) ا . پ . داس دروگرى .
دستك پياده
(
dastak - piy de
) ا . پ .
كسى كه براى دريافت مال الاجاره فرستاده مىشود .
دست كرد
(
dast - kard
) ا . پ . دستهء اره و دستاكرد .
دستك زن
(
dastak - zan
) ا و ص . پ .
مطرب و سازنده و سرودگوى و خواننده و مغنى و رقاص . و نادم و پشيمان و مضطرب و كسى كه در وقت زدن ساز ضرب مىگيرد .
دستك سوار
(
dastak - sov r
) ا . پ .
كسى را كه براى دريافت مال الاجاره مىفرستند و دستك پياده نيز گويند .
دستكش
(
dast - kac
) ا و ص . پ . كسى كه مردمان كور را بهر جانب مىبرد و آنها را در راه رفتن اعانت مىكنند . و كسى كه جلو اسب را گرفته مىكشد . و آنچه در دست گرفته بكشند مانند كباده و كمان زير چاق . و سائل و گدا و اسير و گرفتار . و زبون و زير دست . و محكم و مضبوط . و مزد دست . و مزدورى .
و كسى كه چرغ و شاهين و جز آن نگاه مىدارد و به شكار كردن مىرساند . و آن جزو از لباس كه مىپوشاند دست و هر يك از انگشتها را جداگانه و نكاب . و بچهء سگ شكارى . و كرهء اسب .
دست كشاده
(
dast - koc de
) ص .
پ . جوانمرد و كريم و سخى .
دست كشى
(
dast - kaci
) ا . پ . لمس و مالش با دست . و گدائى .
دست كشيده
(
dast - kacide
) ص .
پ . ادعا شده و درخواست شده . و متصرف شده . و گرفته شده .
دست كله
(
dast - kale
) ا . پ . آلتى از چرم بافته و يا ريسمان تافته كه دستهاى اسب را بدان بندند . و شبه و نظير و مانند .
دست كوتاه
(
dast - kut h
) و دست كوته (
dast - kutah
) ص . پ . عاجز و ناتوان و كم زور . و محروم و بىنصيب .
دستكى
(
dastaki
) ا . پ . يك نوع پيرايهاى مر دستها را . و دستكش جيرى كه شكارچيان جهة گرفتن مرغان شكارى بر دست كشند . و دفتر جيبى و كتابچهء جيبى . و موچينه . و منقاش دان .
دستگاه
(
dast - g h
) ا . پ . آلات و ادوات بافندگى . و كارخانه و پيشهگاه از هر چيزى خواه بافندگى باشد و يا جز آن . و كارخانهء كيميائى . و هر يك از آلات صناعت بافندگى . و اسباب و آلات و ادوات . و دسترس و سامان . و اوضاع . و هر چه متعلق بتجارتخانه باشد . و ادراك و فهم و دريافت . و دولت و ثروت و فضل و فضيلت و علم و معرفت و دانش و حكمت . و توانائى و قدرت و زور و قوت .
و مسخره . و مغلوب و ضعيف و ناتوان . و دستگاه وجود : حواس دهگانهء بشرى كه سامعه و باصره و شامه و ذائقه و لامسه و واهمه و خيال و متصرفه و حافظه و حس مشترك باشد .
و بارگاه معدلت دستگاه : محكمهء عدالت . و شاهنشاه سعادت دستگاه :
يعنى شاهنشاهى كه داراى سعادت و بخت و اقبال باشد . و سپاه ظفر دستگاه : يعنى سپاه مظفر و فيروز و كامياب .
دست گذار
(
dast - goz r
) ا . پ . مدد گار و معاون و معين و ناصر .
دست گراى
(
dast - gar y
) ص . پ .
مغلوب و ضعيف و ناتوان .
دست گرفته
(
dast - gerefte
) ا . پ .
مددگار و معين .
دست گردان
(
dast - gard n
) م ف .
پ . وجه نقدى كه بدست كسى دهند و از دست ديگر وى باز ستانند و اين كار را چندين دفعه تكرار نمايند .
دست گزين
(
dast - gozin
) ا . پ . هر چيز انتخاب شده . و كسى كه صدر طلب است و پيوسته مىخواهد در صدر مجلس نشيند . و اسب كتل و جنيبت .