و قاعده و منوال و طور . و برات و منشور . و سوادنامه كه از روى اصل آن برداشته شده باشد .
و قانون نامهاى كه مردم در مهمات خود بدان رجوع كنند . و ساختمان . و وجه گمرك و راه دارى . و ماليات و خراج و صديك . و اجراى عهد . و كليدان در و چوب گندهء درازى است كه در عرض بالاى كشتى اندازند و ميزان كشتى را بدان قرار دهند . و پيشواى زردشتيان و خادم بزرگ آتشكده . و شخص مقتدر و توانا .
دستور
(
dostur
) ا . ع . - مأخوذ از فارسى - كتابى كه در او ما يحتاج چيزها نوشته شده باشد . و نسخهء جامع كل حساب كه نسخه هاى ديگر از آن بردارند . و كسى كه در تمشيت امور بر او اعتماد كنند . ج : دساتير .
دستورات
(
dastur t
) ا . پ . صد يكى كه به زمين دار در وقت جمع اراضى داده مىشود .
دستور العمل
(
dastur - ol - amal
) ا . پ . سرمشق و قانون . و روش كارها .
دست و رجن
(
dast - varjan
) ا . پ .
دستينهء زنان .
دستور شاه
(
dastur - c h
) ا . پ .
كلاه پادشاهى و تاج .
دست ورنجن
(
dast - varanjan
) ا . پ .
دستينهء زنان .
دستوره
(
dasture
) ا . پ . دستره و ارهء دستى . و گوشواره .
دستورى
(
dasturi
) ا . پ . اجازت و رخصت . و رسم و قاعده و قانون . و سرچكادى يعنى آنچه از مشترى بعلاوهء چيزى كه خريدهاند بگيرند . و حق السعى و مزد .
دستوم
(
dastum
) ا . پ . تذكر يعنى ثبات معانى در نفس انسانى . و تصور . و حفظ و ياد .
دستون
(
dostun
) ا . پ . سرگين حيوانات .
دسته
(
daste
) ا . پ . قبضه و آن جزء از كارد و شمشير و تبر و تيشه و اره و جز آن را كه در دست مىگيرند . و مشت . و مقدارى از غلهء درو شده و يا از گل و رياحين و مانند آن كه بر هم پيچيده مىبندند . و مقدارى از نخ ابريشم و يا ريسمان كه بهم بسته باشند . و نيز مقدارى از موهاى بهم بسته شده . و استوانهاى از فلز و يا سنگ و يا چوب كه در هاون چيزها را بدان كوبند . و گردن سه تار و تار و رباب و كمانچه و جز آن . و حلقه مانندى كه بر گردن سبو و مانند آن قرار دادهاند . و قطعهاى از چوب به شكل استوانه كه بر بالاى سنگ دستاس نصب مىكنند تا آن را بدست گرفته دستاس را بگردانند . و چند ورق از كاغذ بسته و يا تا كردهء توى هم گذاشته . و دوست و رفيق و يار و مددگار و معين و همدم و شريك .
و جماعت مردم و فوج و گروه . و هر بستهاى كه داراى بيست و چهار تير باشد و يك قسمتى از سپاه خواه پياده باشد و يا سوار . و گستاخ .
و گستاخى و جسارت و درشتى . و ابرام . و خطا . و اذيت . و غلط . و جرم و تقصير .
و دستهء دستاس : استوانهء چوبى كه در دست گرفته دستاس را مىگردانند . و دستهء ريسمان : يك بستهء از ريسمان . و ماشورهاى كه بر آن ريسمان پيچيدهاند . و دستهء كارد :
قبضهء كارد . و دستهء كاغذ : يك بسته از كاغذ كه نوعا بيست و چهار ورق باشد . و دستهء گل : يك بستهء گل . و آفتاب .
دسته
(
doste
) ا . پ . سنگ و حجر .
دسته چلك
(
daste - celek
) ا . پ .
دو پارچه چوبى كه كودكان بدان بازى كنند يكى بزرگتر باندازهء سه وجب و ديگرى كوچكتر باندازهء يك وجب و آن را بازى الك دلك گويند .
دسته چوب
(
daste - cub
) ا . پ . عصا و چوبدستى . و گستاخى . و ابرام .
دسته دار
(
daste - d r
) ا و ص . پ .
هر چيز كه داراى دسته باشد مانند سبو ضد بىدسته . و فرمانده يك دستهء از سپاه .
دسته دسته
(
daste - daste
) م ف . پ .
گروه گروه و فوج فوج .
دستى
(
dasti
) ا . پ . مشعلى كه با دست آن را حمل كنند . و دستيج و هر ظرفى كه بتوان آن را با دست برداشت . و صراحى سفالين و سبو . و آوند و ظرف آبخورى كه داراى دو دسته باشد . و ظرف دهن گشاد بزرگى جهة شستشوى لباس . و پوستهاى پيراسته . و يارى و مددگارى و اعانت . و در معاملات مقدارى از پول خرده كه شخص داين پس از اداى طلب به شخص مديون پس مىدهد مثلا چون كسى نه قران و دهشاهى بشخصى مقروض باشد يك تومان بوى مىدهد و مىگويد دهشاهى را دستى بدهيد .
و نيز پول خردهاى كه در عوض طلب كسى قبل از موعد كم كم بوى داده تا در رأس موعد از طلب او محسوب گردد . و نيز دستى :
منسوب بدست . و پيشدستى كردن :
تعجيل و شتاب كردن و قبل از وقت و معجلا انجام دادن .
دستياب
(
dast - y b
) ا . پ . فرصت و موقع و ميسر . و دستياب شدن : فرصت يافتن . و ميسر كردن . و موقع بدست آوردن .
و دستياب گرديدن : حاصل شدن .
دستيابى
(
dast - y bi
) ا . پ . تسلط و اقتدار و رياست .
دستيار
(
dast - y r
) ا . پ . معاون و مدد كننده و يارى دهنده و قوت و قدرت دهنده و