و پريدن و برخاستن نتوانستن مرغ . و دهشت كردن . و فزع نمودن آهو كه قادر برفتار نباشد .
خرق
(
xareq
) ا و ص . ع . خاكستر بدانجهت كه مىماند و اهل آن زايل مىشوند . و آهو بچهء ضعيف پاى . و مرغى كه از خوى كردن پريدن نتواند . و آهوئى كه از خوى كردن بر خاستن نتواند . و خجل و شرمنده و ترسناك .
و ذو الخرق : نعمان بن راشد .
خرق
(
xareq
) و (
xaroq
) ا . ع . گول و نادان در كار و عمل .
خرق
(
xeraq
) ع . ج . خرقة .
خرق
(
xoroq
) ع . ج . خريق .
خرق
(
xorraq
) ا . ع . نوعى از گنجشك ج : خرارق .
خرقاء
(
xarq '
) ا و ص . ع . مؤنث اخرق . و زن گول . و زنى كه كار نيكو نكند و تصرف در امور نداند . و زمين فراخ . ج :
خرق . و نام زنى سياه كه جاروب كشى مسجد آن حضرت صلى اللّه عليه و آله را مىكرد و آن حضرت از وى راضى بود . و زنى از بنى بكاء كه ذو الرمة بوى تشبيب كرده . و گوسپندى كه در گوش وى شكاف گرد باشد . و باد سخت كه بر يك مهب مداومت نكند . و ناقهاى كه مواضع قدمها را نگاه داشتن نتواند . و بيابان .
بعيده . و موضعى . و الخرقاء : مسئلة من الفرائض سميت بذلك لكثرة اختلاف الصحابة فيها . المثل : لا تعدم الخرقاء علة يضرب فى النهى عن المعاذير و معناه ان العلل لكثيرة تحسها الخرقاء فضلا عن الكيس فلا ترضوا بها لانفسكم .
خرقة
(
xerqat
) ا . ع . گلهء ملخ . و پارهاى از جامه . ج : خرق (
xeraq
) .
و خرقة الحايض : پارچهاى كه زن حايض به خود مىگيرد .
خرقة
(
xorqat
) ا . ع . گولى و نادانى .
خرقة
(
xareqat
) ص . ع . مؤنث خرق .
و زن خجل و شرمنده و هراسان .
خرقطان
(
xarqat n
) ا . پ . گياهى مانند كشوث و از جنس پيك كه بر درخت زيتون و بادام و امرود پيچد .
خرقلة
(
xarqalat
) م . ع . گذرانيدن تير از شكار . و خرقل فى رميه : ريزه كارى كرد در انداختن تير و يا بآهستگى انداخت آن را .
خرقه
(
xerqe
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - جبهء مخصوص درويشان . و جبهاى كه بطانهء آن پوست گوسپند و يا پوست خز و سنجاب باشد .
و جامهء پارينه و كهنهء پاره دوخته . و هر جامهاى كه از پيش گريبان چاك باشد . و خرقه انداختن : بخشيدن جامه . و اقرار و اعتراف نمودن بگناه و عاجز شدن و تسليم كردن . و از هستى مبرا گشتن . و مجرد گرديدن و از خودى بيرون آمدن . و خرقه ساختن : پاره كردن و دريدن و چاك ساختن .
خرقهپوشان
(
xerqe - puc n
) ا . پ .
درويشان و درويشان متدين .
خرقه دوز
(
xerqe - duz
) ا . پ . درويش و فقير . و وصله كننده .
خرقى
(
xarqi
) ا . پ . غلهاى شبيه بكرسنه كه مردم كرمان و يزد آن را مىپزند و مىخورند و از آن نيز نان مىسازند .
خرقى
(
xerqiyy
) ا . ع . چند نفر از ائمهء محدثين .
خرك
(
xarak
) ا . پ . مصغر خر يعنى خر كوچك . و نوعى از خرماى خشك . و بسر و غورهء خرما . و چوبكى كه بر روى تنبور و و عود و تار و كمانچه و مانند آن گذارند و تار ها را بر بالاى آن كشند . و تختهاى كه مجرمان و گناهگاران بر آن خوابانند و درهء تاديب زنند .
و چوبى كه در وقت شكستن كندهء هيزم در زير آن گذارند . و سه چوبهاى كه بر پاى هر كدام غلطكى نصب كنند و بدست اطفال دهند تا راه رفتن بياموزند و بتازى مدحات گويند . و سه پايهاى كه هر دو سر كارگاه نقشدوزى و گلابتون دوزى را بر بالاى آن گذارند . و سه پايهاى كه زرگران در پيش خود گذارند و چيزها را بر بالاى آن سوهان كارى كنند .
و نير سه پايهاى كه بناها در زير پاى گذاشته گچبرى سقف و ديوار نمايند . و چيزى كه بدان ديوار را رخنه كنند . و آلتى كه بدان پنبه از پنبه دانه سوا نمايند . و يك نوع كرمى كه دستهاى آن دراز و پاهاى وى كوتاه مىباشد .
و سينه . و سر پستان . و ديوار ما بين دو سوراخ بينى . و نام دهى نزديك شيراز .
خرك
(
xarak
) م . ع . خرك خركا ( از باب سمع ) : الحاح كرد و ستيزگى نمود .
خر كبوتر
(
xar - kabutar
) ا . پ .
فاخته .
خركره
(
xar - korre
) ا . پ . بچهء خر و كرهء خر .
خرك زمين
(
xarak - zamin
) و (
xarake - zamin
) ا . پ . حشرات مانند مار و سوسمار و جز آن كه به زبان علمى فرنگ رپتيل گويند .
خركس
(
xarkos
) ص . پ . كاهل و سست و پرگو . و مصاحب احمق و ابله .
خركش
(
xarkoc
) ا . پ . سر موزه و جرموق . و جانورى خاكسترى رنگ شبيه بجعل و بيشتر در گورستان باشد .
خركمان
(
xar - kam n
) ا . پ . كمان بزرگ . و افزارى كه كمان گران حلقه را بدان چله كنند و آن دو پارچه چوب است كه اندك خمى دارد . و تلهاى مانند كمان كه جهة گرفتن شغال و ديگر جانوران بر سر راه آنان در خاك پنهان كنند چون جانور پاى بر آن مهد تيرى از آن بجهد و بر وى خورده هلاكش