و بر احوال ايشان تو مطلعى هر يك را بر وفق مصلحت خود خشنود كنى و روزى برسانى » « 1 » .
در ج 1 ، ص 281 : « در حكايات صالحين مىگويد كه مردى بود نام او عيسى بن زاذان مجلس وعظ داشتى و عجوزهاى بود نام او مسكينة الطفاويه مجلس او رها نكردى يك دو نوبت بگذشت كه حاضر نمىآمد واعظ گفت آن عجوزه كجا است گفتند بيمار است چون فرود آمد گفت برويم او را عيادت كنيم ، برفت و جماعتى با او ، چون به بالين او درآمد او را در حال خود يافت يعنى حال نزع ، بر بالين او ساعتى بنشست و مىگريست ، او را ديد كه لب مىجنبانيد و چيزى مىگفت گوش به نزديك لب او برد ، او مىگفت : كار كرديم بسر آمد رنج برديم ببر آمد دوست جستيم خبر آمد . واعظ گفت عجوزه آگاه است و مىداند تا كجا مىرود ، آنگه دمى چند برآورد و جان بداد ، عيسى بن زاذان به او قيام كرد و او را دفن كرد ، چون شب در آمد و بخفت او را در خواب ديد كه مىآمد تاج كرامت بر سر نهاده و حلههاى بهشت پوشيده ، گفت اى مسكينه اين تويى گفت بلى و لكن نگر تا مرا ديگر مسكينه نخوانى كه ذهبت المسكنة و جاءت المملكة . مسكنه و درويشى رفت و پادشاهى و مملكت آمد .
هامش
( 1 ) .هر كه نقش خويش مىبيند در آب * برزگر باران و گازر آفتاباين قبيل داستانها است كه اگر واقعيّت هم نداشته باشد آموزندگى لازم را دارد .