اخلاص آن بود كه حسنات را چنان پوشيده كند كه سيئات را . . . » .
در ذيل آيه
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ
: در ج 1 ، ص 374 آورده است : « عبد اللّه بن مبارك گفت سالى از سالها به حج خانهء خدا مىشدم در راه مرا قطع افتاد و از قافله بازماندم بر توكل شتر ميراندم كودكى را ديدم مراهق از كنارهء بيابان برآمد تنها جامهء مختصر پوشيده نه زادى نه راحلهاى نه انيسى تا به من رسيد گفتم اين جوان با خويشتن زينهار خوردهاى ( يعنى دست از جان خود شستهاى ) كه چنين آمدهاى در باديه و يا چون من منقطع شدهاى ؟ گفت منقطع نشدهام خود آمدهام ، گفتم زاد و راحله و طعام و شرابت كجاست ؟ اشارت به سوى آسمان كرد ، خواستم تا او را امتحان كنم گفتم مرا بارى تشنه است شربتى آب سرد ده من اين را بگفتم او دست در هوا كرد قدحى آب بگرفت از هوا مشعشعا بالثلج يعنى برف در او افكنده بجنبانيد و پيش من داشت من عجب بماندم گفتم : « ما هذا » اين پايه از كجا يافتى گفت أذكره في الخلوات يذكرني في الفوات » .
عطار نيشابورى هم در « تذكرة الاولياء » از اين قصهها فراوان دارد .
در ج 1 ، ص 274 قصهء دو فرشته را نقل كرده كه به خداوند اعتراض كردند چرا انسان را آنطور آفريد و ما را اينطور و چرا بايد بر او سجده كنيم . خداوند متعال هم فرمود اگر چيزهايى كه در انسان است در شما باشد شما هم نمىتوانيد خودتان را حفظ كنيد .
شهوت را در اين دو فرشته قرار داد و وقتى مثل انسان شدند و داراى شهوت ، مسأله شراب و زن و . . . پيش آمد و آلوده شدند دنبالهء داستان چنين است :
« آخر روز بود كه چهار معصيت از ايشان در وجود آمد ، سدى و مكى گفتند نماز شام خواستند به آسمان شوند نتوانستند و نام خداى فراموش كرده بودند و قوت نداشتند بدانستند كه اين از شومى معصيت ايشان است به نزديك ادريس پيامبر آمدند و گفتند اى بندهء صالح ما آن عبادت كه آن از آن تو ديديم كه به آسمان مىآوردند از آن كسى ديگر نديديم دانيم كه تو را نزديك خداى تعالى منزلتى عظيم باشد ما را از خداى تعالى در خواه ادريس گفت بار خدايا كه احوال ايشان بر تو پوشيده نيست . حق