پس روشن شد قسمتى از اين تفسيرى كه در اختيار ما است تفسير على بن ابراهيم و قسمت ديگر تفسير ابى الجارود است . ولى حاج آقا بزرگ مىفرمايد قسمت سومى هم دارد كه مربوط مىشود به عالمى كه اين كتاب را جمع كرده است كه به آن دو كتاب اكتفا نكرده است بلكه روايات ديگرى كه متناسب با آن روايات باشد را آورده است .
قسمت چهارمى را هم ما مىگوييم كه به ذهن مىآيد روايت نباشد آنجاهايى است لفظ « قال » دارد . زيرا آنجا كه « قال » دارد اگر سخن ثقة الإسلام تبريزى را بپذيريم كه منظور از « قال » « قال الصادق عليه السّلام » است جزء روايات مىشود . امّا آنجا كه « قال » ندارد به ذهن مىآيد كه مؤلف از خودش گفته باشد .
نمونهاى از چهار قسمى كه در اين تفسير است :
1 - قال حدّثني أبي عن ابن أبي عمير . . . « 1 » ( سند را ذكر مىكند ) .
2 - در صفحه قبل گذشت .
3 - و قوله « يا أهل الكتاب لم تلبسون الحقّ بالباطل و تكتمون الحقّ و أنتم تعلمون » أي تعلمون ما في التوراة من صفة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و تكتمونه .
اينجا مثل يك مفسّر ، آيه را آورده و « أي » تفسيريه آورده است البته ممكن است مطلب را از روايت گرفته باشد ولى شكل روايت ندارد .
4 - و قوله « و قالت طائفة من أهل الكتاب امنوا بالذي انزل على الذين آمنوا وجه النهار و اكفروا آخره لعلّهم يرجعون » قال نزلت في قوم من اليهود . اگر « قال » را اسناد به امام صادق عليه السّلام بدهيم ، روايت است و الا از خود مؤلف است .
و قوله « و من أهل الكتاب من إن تأمنه بقنطار . . . » قال علي بن إبراهيم فإن اليهود يحلّ لنا أن نأخذ مال الأميين الذي ليس معهم الكتاب فردّ اللّه عليهم فقال و يقولون على اللّه الكذب .
كه به ذهن مىآيد اين سخن از خود على بن ابراهيم باشد .
هامش
( 1 ) . ص 95 .