تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥

باب الذال المعجمه

مع السين

ذى نفوس

- نام مردى رامشگر كه خدمت فلقراط شاه كردى : مثالش حكيم عنصرى گويد : بيت
جهانديده‌يى نام او ذى فنوس * كه كردى بر آواى بلبل فسوس

ذوش

- [ بشين معجمه ] سخت بد طبع و تند خوى باشد . مثالش رودكى « 21 » گويد : بيت « 1 »
بانك كردمت اى بت سيمين * ذوش خواندم ترا كه هستى ذوش « 2 »
و به زاى هوز « 22 » نيز آمده به اين معنى .

ذرخش « 3 »

- برق را گويند : عنصرى گويد در تعريف شمشير :
ذرخش است گويى بمينا منقش * پرندست گويى بلؤلؤ مسخر

ذرع

- [ بفتح ذال ] گوشهء كشت و زرع به زاى هوز بتازى كشت را گويند : مثالش رودكى گويد : بيت
زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت * زرع كشتست و ذرع گوشهء كشت
اين از نسخهء حسين « 4 » وفائى « 5 » منقولست .

ذوراق

- طعامى كه از آرد پزند .
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « الف » : دوش . ( 3 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 5 ) « ب » : در نسخهء ميرزا . ( 21 ) اصل : فردوسى باشد . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 22 ) يعنى : زوش .