ديده كافورى
- يعنى نابينا « 1 » .
دكچى « 2 »
- [ بضم دال و سكوى كاف و كسر جيم فارسى ] آنچه زنان بر دوك ريسند مانند بيضه و آن را گروهه نيز گويند .
دوزاى
- [ بضم دال با زاى معجمه . و مهمله نيز گفتهاند « 21 » ] در نسخهء ميرزا نوعى از مزامير باشد كه آن را ناى نيز گويند « 22 » .
دوى
- [ بفتح دال و كسر واو ] دغا باز و حيلتگر . ايضا منه « 23 » .
دهدهى و دهپنجى
- اول زرسرهء تمام عيار و دوم زرناسره . مثال هر دو را هفت پيكر :
نظم « 3 »
بر منست اينكه در سخن سنجى * ده دهى زردهم ، نه ده پنجى
دينارى
- در نسخهء ميرزا نام جنسى از حرير باشد « 24 »
درستى
- [ بضم دال و فتح سين ] دختر كسرى كه در حبالهء نكاح بهرام گور بود . مثالش هفت پيكر فرمايد « 3 » :
بيت
دخت كسرى ز نسل كيكاوس * درستى نام و نغز چون طاوس
« 4 » كذا فى التحفه . اما غالبا كه بكسر سين بايد « 25 » .
دهگانى
- [ بفتح دال نام نوعى از زر باشد و بكسر دال ] دهقانى باشد . *
درباى
- [ بفتح دال ] بمعنى در بايست و حاجت باشد . مثالش سيف الدين « 3 » سفرنگى گويد :
بيت
آنكه چون مردمك ديده بود پيوسته * فتح را در صف كين چتر سياهش درباى
و دروا نيز به اين معنى است .
هامش
( 1 ) « س » : نابيناى .
( 2 ) « س » « الف » : د كجى .
( 3 ) كلمه از « ن » است .
( 4 ) از اينجا تا علامت ستاره « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) يعنى : دوراى .
( 22 ) در برهانست كه با ثانى مجهول دوزاينده را گويند .
( 23 ) يعنى : از نسخهء ميرزا .
( 24 ) در برهان بمعنى نوعى از شراب لعلى نيز باشد .
( 25 ) صاحب برهان گويد كه درشتى نيز به اين معنى است .