دغوى
- [ بفتح دال و ضم غين معجمه ] « 21 » نام دشتى كه گيو و طوس در شكارگاه آن دخترى يافتند و نزد كاوس بردند و از بنات ملوك بود و كاوس او را در حبالهء خويش در آورد و سياوخش ازوست .
دندان نماى
- اظهار غضب كننده و خشم آلود .
دوالى
- نام حاكم بخارا كه سكندر نوشابه پادشاه بردع را بزنى به او داد و او حاكم بردع شد « 22 » . شيخ نظامى گويد :
بيت « 1 »
دوالى بنام آن سوار دلير * برآرد دوال از تن تند شير
دربى
- [ به وزن چربى ] همان دربه كه مرقوم شد يعنى پيوند و پاره . مثالش حكيم سوزنى فرمايد :
شعر
سيه گليم خرى ژنده « 2 » جل پشما كند * كه ژندگيش نه دربى پذيرد و نه رفو
و اسفرنگى نيز گويد :
[ بيت ]
سلطان اوليا ديد خط « 3 » تو در طريقت * از جامهء خضر زد بر جامهء تو دربى
و در فرهنگ دربين باضافهء نون « 23 » نيز به اين معنى است .
درخشى
- يعنى مشهور ساختن خود را و علم كردن . مثالش شهنامه :
[ بيت ]
بگفتار گرسيوز بد نهان * درفشى مكن خويش را در جهان
دبيقى
- [ بفتح دال و كسر باى تازى و قاف ] قماشى است نفيس . مثالش شيخ سعدى گويد :
بيت
زشت باشد دبيقى و ديبا * كه بود بر عروس نازيبا
دستورى
- بمعنى رخصت دادن باشد « 24 » مثالش شيخ نظامى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) « س » « ن » : زنده .
( 3 ) « ب » : جد .
( 21 ) در برهان بفتح اول و ثالث و سكون ثانى نيز گويد .
( 22 ) در برهان حاكم ابخاز نيز گويد و صحيح مىنمايد . و بمعنى مكاره و شعبده باز و دواله كه دواى خوشبو باشد نيز آورده است .
( 23 ) در برهان در پى نيز آمده و درپين آنجا بباى فارسى است فقط .
( 24 ) در برهان است كه معنى سرچكاوى نيز دارد و آن چيزى باشد كه بر سر چيزى ستانند چنان كه شخصى يك من انگور خريد سيبى بر سر آن مىستاند .