و ديگر بمعنى شهره و مثل شده باشد مثال اين معنى خلاق المعانى گويد :
بيت « 1 »
لقاطات زبان خامهء او * ميان اهل معنى داستان باد
ديدبان
- شخصى كه بر سر تير كشتى يا تيغ كوهى و امثال آن نشيند و آنچه بيند از دور خبر دهد . جلالى گويد :
بيت
بر آن كوه سربانگ زد ديدبان * كه از گرد شد تيره روى جهان
دالان
- دهليز باشد « 21 » . مثالش سراج الدين راجى گويد در مذمت بخيلى :
بيت
برميديش در دم از تن جان * روى مهمان چو ديدى از دالان
ده هزاران
- همان ده هزار مرقوم .
داخيدن
- [ به خاى معجمه . به وزن باريدن ] از هم جدا كردن ، ديده و نظر بر چيزى انداختن .
دارفزين
- [ بفتح راى مهمله و سكون فا و كسر زاى « 2 » معجمه ] در نسخهء ميرزا صفه و دكه باشد كه « 3 » پيش در بندند « 4 » بواسطهء نشستن و سكوى نيز گويند و در ادات الفضلاء بمعنى مطلق تكيه گاه آورده و غالبا كه « 5 » اين اصحست مؤيد اين معنى استاد ابو الفرج گويد :
بيت
تكيه بر بالش اقبالش دار * كه ز تأييدش دار فزين است
و محجر دور بام و صفه و تخت ملوك را نيز گويند چه بر آنها نيز تكيه كنند . حكيم روحانى در قسميه گويد :
بيت « 1 »
بخيره چشمى سوراخهاى دار فزين * بسرخ روئى ديوارهاى آتشدان
و دارافزين [ باضافهء الف ] نيز به نظر رسيده « 22 » و امير معزى نيز گويد :
بيت « 1 »
سقف بتخانه ز قسطنطين كشد سوى عراق * بارگاه مملكت را تخت « 6 » و دارافزين كند
و اين بيت مؤيد معنى محجر « 7 » تخت ملوك باشد « 8 »
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) « الف » : فاى .
( 3 ) « ب » : كه در .
( 4 ) « س » : دربند .
( 5 ) كه از « ن » است .
( 6 ) « ب » : تخت و .
( 7 ) كلمه در « الف » زير سطرست در حاشيه .
( 8 ) از اينجا تا علامت ستاره را در صفحهء بعد « الف » در حاشيه دارد .
( 21 ) در برهان بمعنى كوچهء سر پوشيده نيز هست .
( 22 ) برهان اين لغت را با راء بىنقطه يعنى دارفرين ضبط كرده است .