دوستگان
- معشوقه باشد . مثالش استاد فرخى گويد :
بيت
كسى را چو من دوستگان مى چه بايد * كه دل شاد دارد بهر دوستگانى
و دوستگانى شرابى بود كه با معشوق خورند .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
دوستگانى جمله بر يادش خورند * روز عشرت دوستان با دوستان
و در سامى فى الاسامى پيالهاى باشد بزرگتر از پيالههاى ديگر كه به كسى دهند كه بشادى فلان نوش كن « 21 » .
دانهدان
- يعنى موضعى كه در آن درخت بسيار كاشته باشند چون نهال شود بجاى دگر برند و بنشانند و تخم دان نيز گويند . مثالش سوزنى گويند . مثالش سوزنى گويد :
شعر
بدسكال جاه تو بادا چو گندم كفته سر * چون كرنج دانهدان از ديدگان بگشوده اشك
و بمعنى دانه دانه نيز باشد « 22 » چنان كه اسفرنگى گويد :
بيت « 1 »
خرمن مه را چو سوخت ز آتش تيغ آفتاب * خوشهء پروين چو اشك ريخت فرو دانه دان
دادآفرين
- يكى از نامهاى حضرت احديت جل جلاله « 23 » . مثالش شيخ سعدى گويد :
[ بيت ]
بطامات مجلس نياراستم * ز داد آفرين توبهاش خواستم
دو برادران
- مرغى باشد صياد مانند إله اما ازو كوچكتر و او را دو برادران بواسطهء آن مىگويند كه چون يكى قصد صيدى كند و عاجز شود ديگرى به يارى او آيد « 24 » و در نسخهء حليمى مسطورست كه آن دو ستارهء روشن كه بر سينهء دب اصغرست كه هفتورنگ كهين باشد دو برادران گويند و به عربى فرقدان خوانند .
داستان
- بمعنى « 2 » حكايت باشد . مثالش حكيم جلالى خوافى گويد :
بيت
هر چند كرد قصهء جاهش بيان جلال « 3 » * يك داستان نگفت ز صد داستان كه هست
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست .
( 2 ) « س » « الف » : يعنى . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 3 ) « س » « الف » : حال . ( متن از « ب » و « ن » است ) .
( 21 ) در برهان با كاف تازى است يعنى : دوستكان .
( 22 ) در برهان معنى ظرفى و جائى كه غله در آن كنند و بمعنى پريشان و پراكنده نيز آمده است .
( 23 ) در برهان بمعنى نوائى از موسيقى نيز هست .
( 24 ) در برهانست كه غليواج را نيز گويند .